برا اولین بار
با کارگردانم دعوا کردم
چه روز بدی بود امروز
برا آخرین بار
با کارگردانم دعوا کردم
دیگه باهاش کار نمیکنم
حتی اگه دو روز دیگه بازبینی داشته باشه
دیگه با هیچ کارگردان آماتور دیگه هم کار نمیکنم
همه چی که رفاقت نیست
گاهی اوقات
صد قدم که بری دیده نمیشی اما
یه قدم که بیان میخوان ببینی شون
این منواذیت میکنه
نه
نه
دیگه باهاش کار نمیکنم
حتی اگه دو روز دیگه
باز بینی داشته باشه
دیگه با هیچ کارگردان آماتور دیگه ای هم کار نمیکنم
نه
نه
دیگه...
حسين جان چه خبر
هيچي
يعني چي هيچي
هيچي ديگه
تنت ميخاره؟ چرا اينطوري حرف ميزني
چطوري؟!
چرا سر بالا جواب ميدي
نديدي؟!
چي رو
اين مراسم باشكوه روز جهاني تئاتر رو
خوب
خوش گذشت؟!!!
متلك ميگي ! چي شده نكبت؟!
نديدي چطو از يه سال زحمت من قدر داني شد
تو كه حتي اسمتم ميون نيومد ...
ده همين ديگه آي كيو... يكي مث من ... مگه تو گروه خودت نبودم مگه شب تا صبح رو پروژه تو كار نكرديم مگه من ديپلم افتخار بازيگر برگزيده جشنواره منطقه اي رو نياوردم مگه خود اين آقايان اونجا نبودند مگه...
اوووووه...تو هم حالا
چي؟...من چي؟...مگه من چي ميگم؟...چي مي خوام؟...حرفم مفته ...ده همينا رو گفتيم كه هميشه سوارمون شدند ديگه...اون موقع كه ما تو اون زير زمين ريه هامونو جر ميداديم و خاك ميخورديم اين پيشكسوتان عزيز كجا بودند؟
بابا حالا يه لوح و پنجاه هزار تومان ...
خيليه رضا خيلي...همون واسه من يه ميليون مي ارزيد دلم ميخواست ديده بشم ...ببينمن ...اما نميبيننم كه هيچ ...از اونجا كه ميايم ميبينيم پارچه زدن و موفقيت من و تو رو به خودشون و مدير كلشون تبريك گفتن...واسم اگه فرش قرمز نمي اندازن ...لا اقل بگن دستت درد نكنه...حسين جان زحمت كشيدي
خيلي دلش پر بود و من به زحمت آرومش كردم اما:
بهش گفتم حسین جان موقعی که اسم من رو خوندن منم باید به خاطر تو و بچه ها نمیرفتم و تو درست میگی گفت بی خیال گفتم حس خوبی از خودم ندارم گفت بی خیال
گفتم دادا ! اين ميز رياست و اين معاونت ارشاد به قول يكي از همون پيشكسوتان عزيز مثل بند تمون ميمونه كه امروز به كمر يكيه و فردا به كمر يكي ديگه بهش گفتم ايم من و تو هستيم كه ميمونيم و فردا وقتي تمون اين آقايان بي بند شد واسشون داريم
مويه هاي ماندگار بر م مرگنامه مدرن مرگ
اجرا شده در هفدهمین جشنواره تئاتر استانی استان گلستان و برنده بهترین متن نمایشی و بهترین بازیگر اول و سوم مرد و بهترین بازیگر زن
هرگونه برداشت و اجرا از متن منوط به اجازه نویسنده است
برای تماس با نویسنده با بنده تماس بگیرید
كارگاه نمايش نامه نويسي با حضور استاد عبدالحي شماسي قسمت دوم و سوم
عواملي كه مي تواند عناصر نمايش را به هم پيوند دهد
1 موضوع مشترك( پيوند از نوع تضاد)
2 موقعيت مشترك (چون تضادي در بين نيست ايجاد موقعيت نمايشي نميكند)
در واقع اولين گام در راه دراماتيزه كردن يك اثر داستاني پيدا كردن موضوع مشترك ميان عناصر آن داستان است
اين موضوع مشترك بايد به نحوي باشد كه سود و زيان طرفين در آن مهم باشد
براي دانستن تفاوت طرح با داستان به مثال اديپ شهريار توجه شد كه
ما در ابتدا با يك شهر طاعون زده طرف ميشويم كه علت اين طاعون ميتواند گناه بزرگي باشد كه اديپ با اين ادعا كه هر معمايي را حل كرده است به حل اين معما ميپردازد
تا اينجا طرح بود و پرداختن به اين مسئله كه منجر به گشوده شدن اسرار خانوادگي اش شده ميفهمد كه پس از كشتن پدرش با مادر خودش ازدواج كرده است و بعد مجازات كردن خودش داستان ما را تشكيل ميدهد
داستان بسيار معروفي تعريف شد كه در آن پير مردي روي قايقش دراز كشيده است مردي از كنار او گذر ميكند و به او ميگويد كه چرا بيكالر نشسته اي ميتواني كار كني و از درامد آن قايق بزرگ تري بخري و همين طور پيشرفت كني تا به يك كشتي بزرگ برسي و بعد زير آفتاب روي عرشه اين كشتي دراز بكشي و استراحت كني
كه پير مرد به او مي گويد اين همه راه را بروم كه به همين جايي كه الان هستم برسم ؟
از بچه ها خواسته شد كه اتودي بنويسند كه در آن ضمن پيدا كردن يك موضوع مشترك ميان اين دو نفر به طرح يك نمايشنامه اقدام كنند
از آنها خواسته شد كه از اگر طلايي استفاده كنند چگونه؟
1 اگر مردي روي قايق كهنه خود زير آفتاب و كنار دريا دراز كشيده باشد
2 اگر مرد ژوليده اي از كنار او عبور كند
3 اگر مرد ژوليده كمي آنسوتر درنگ كرده باز گردد
4 اگر مرد ژوليده كنار پير مرد روي زمين بنشيند
5 اگر سعي كند به نحوي مرد پير را از جايش بلند كند
اگر مرد پير توجهي نكند
اگر به طرفند هاي مختلف دست بزند
اگر مرد پير با برخورد تند او را براند
9 اگر مرد با آخرين طرفندش موفق شود
10 اگر مرد پير براي لحظه اي سرش را بلند كند
11 اگر مرد ژوليده با سرعت اسكناسي را كه زير سر او بوده و خود نميدانسته را بربايد و بگريزد
ولي فتاح زاده اتود جالبي زد و در آن قايق را موضوع مشترك قرار داد و اينكه اين قايق يك اثر قديمي و قيمتي است و مرد پير براي حفاظت از آن با چه دردسر هايي روبه رو ميشود
قاسم مهدوي هم اتود قشنگي داشت كه در ان يك بازجو كننده با يك اسير كه بازجويي ميشد درگير بود و جالب اين بود كه قاسم طرف مرد اسير بود و استاد به ايشان فرمود كه نوع جرمي كه زنداني مرتكب شده و شخصيت پردازي از اين دست واضح نيست
خانم شبستري و صمد رحيمي هم اتود هايي قابل توجه داشتند و از همه مهم تر اتود آقاي موسوي بود كه در چهار پنج خط فقط يك ايده را نوشته بود و از اين موضوع ساده دريچه بحث هاي سياسي و .... را باز نموده بودند
سپس استاد خواستند براي جلسه سوم همين اتود ها را ديالوگ بگذاريم و چون بر اساس حركت آنها را نوشته اين قطعا گفتگو ها از جنس ديا لوگ خواهد بود
در پايان اشاره به اينكه اطلاعاتي كه به مخاطب ميدهيم چگونه بايد باشد
1 مكان
2شخصيت هاي نمايش چه كساني هستند
3 هدف آدمهاي نمايش
4 نسبت آنها باهم
5 زمان نمايش
يادمان باشد در نگاشتن يك نمايش نامه بدجنس باشيم و هر بلاي بدي را سر قهرمان نمايشمان بياوريم
(قايق كوچك و كهنه ماهيگيري كه ابدا شرايط به دريا رفتن را ندارد و آثار شكستگي در چند جاي آن به وضوح مشهود است و هواي پاك و تميز ظهر كنار دريا و روي شن هاي ساحلي در نزديكي شهر)
مرد 2
( پير مردي است كه با وضعي نيمه مرتب روي قايق و رو به دريا نشسته است و سفره كوچكي براي خود پهن كرده در حال خوردن غذاست شايد كارگري كه از سر كار آمده تا در گوشه اي نهار خود را بي مزاحم بخورد)
مرد1
( ژوليده و مندرس و خيابان خواب در حالي كه كيسه اي پر از آت و اشغال بر دوش دارد و يك سري خنزر و پنزر به خود آويزان كرده است با سر و صدايي كه اين خنزر و پنزر ها توليد ميكنند از كنار او رد ميشود . چند قدم كه دور ميشود مي ايستد . لختي فكر ميكند و ناگهان برميگردد و خيره به مرد 2 او را ور انداز ميكند سپس آرام آرام تا كنار او برگشته كمي آنسوتر از قايق روي زمين مينشيند)
مرد2
(لحظه اي كوتاه دست از غذا خوردن ميكشد و مرد 1 را زير نظر ميگيرد و وقتي مرد 2 بي حركت به دريا خيره ميشود به غذا خوردن ادامه ميدهد)
مرد 1
(مكثي كوتاه)
هوا خوبه ...نه؟...
مرد 2
بي تفاوت
مرد1
(گويي پاسخ خود را گرفته است)
آره خوبه...دريا هم آرومه...
مرد 2
بي تفاوت
مرد 1
(كمي سكوت)
ميگم...سخت نيست تو قايق غذا مي خوري؟
مرد 2
بي تفاوت
مرد1
(گويي پاسخ خود را گرفته است)
معلومه كه نيس...هه..مثل ميز نهار خوري ميمونه مگه نه؟!
مرد 2
بي تفاوت
مرد 1
قايق خوبيه...
مرد2
با خشم به او نگاه مي كند
مرد1
خوشگله
(لحظه اي مكث)
قايقتو ميگم...من فقط گفتم خوشگله ...همين...
(خود را جمع و جور ميكند)
مرد 2
ادامه غذا خوردن
مرد1
(خرت و پرت هايش را مرور ميكند شانه قرمز رنگي مي يابد)
اينو ديدي؟!...قشنگه نه؟...اينو...اينو...
(سعي ميكند آن را در زاويه ديد مرد 2 قرار دهد)
مرد2
(كلافه)
گورتو گم كن...
مرد1
شونه است...قرمزه...
(مرد 2 ادامه غذا خوردن)
از اون زباله بزرگه گرفتم...هان..آره همين پارك پايين...(كمي سكوت)
هان...آره ديگه بعضي ها زود به زود وسايلشونو دور ميريزن...خدا پدرشونو بيامرزه...اگه صبا زودتر بيدار شم قبل از اين كه شهرداري بياد ها ...كلي چيز ميتونم جمع كنم...نيگا...هنوز چند سالي كار ميكنه...ميشه باهاش...
(كمي فكر ميكند)ريشاتو شونه كني ...البته دونه هاش ريزه تو موهام نميره ...نميشه...
مرد 2
( با دهان پر)
خفه ميشي يا نه
مرد 1
خيلي خوب ناراحت نشو...ديگه حرف نميزنم...(اندكي سكوت و بعد مرد 1 دوباره ميان خرت و پرت هايش را مرور ميكند چيزي نميابد و بعد از كمي فكر خود را آرام آرام به طرف قايق مي كشاندو پس از آنكه به اندازه كافي به قايق نزديك شد دستش را به طرف باسن مرد2 دراز ميكند مرد 2 ناگهان متوجه مي شود و روي دست او ميزند و مشكوك او را مينگرد مرد 1 نشان ميدهد كه خميازه ميكشد)
نترس كاريت ندارم... داشتم خميازه ميكشيدم...
مرد2
(مشكوك و با دهان پر بلند مي شود و همزمان و همراه او مرد يك هم با گارد بلند ميشود
مرد 2
ناباورانه
چته...چي ميخواي؟
مرد 1
كه دايم چشمش به باسن مرد 2 است
هان...هيچي...باد خنكي مياد نه؟...
مرد2
(چند بار به چپ و چند بار به راست سعي ميكند بگريزد و لي مرد 1 راهش را سد ميكند)
مرد 1
غذات تموم شد
مرد 2
ميبيني كه
مرد1
به منم ندادي؟
مرد2
...نه...
مرد1
نگاهي به دور و برش ميكند و چون ميبيند كسي آنطرفها نيست به مرد 2 حمله ميكند آنهم به قسط رسانيدن دستش به باسن مرد 2 مرد يك تصورش بر اين است كه مرد 1 همجنس باز بوده قصد تعرض به او دارد و خود را عقب نگاه ميدارد اما مرد1 بر فشار خود مي افزايد مرد 2 سعي در مقابله به مثل دارد و با انگشتانش به مقعد مرد 1 فشار مي آورد اما او بيتفاوت به فشار خود مي افزايد مرد 2 ناچار ميگريزد و مرد 1 به دنبال او مرد 2 زمين مي خورد و مرد 1 همان لحظه روي او شير جه ميزند مرد 2 چشمهايش را ميبندد و خود را آماده هر عقوبتي ميكند اما مرد 1 اسكناسي را كه يك لبه از آن از جيب مرد 2 بيرون زده است ميگيرد
مرد 1
اين سهم منه...تو نهارتو خوردي اما من دو روزه هيچي نخوردم
( دور ميشود)
تمام
(عاطفي
اقتصادي
سياسي و ... )
وابستگي ها
پيشينه-------------------شخصيت------------------انگيزه براي انجام كار
(مليت نقاط قوت و ضعف
خوانواده
عقايد
عشق
شكستها
پيروزي ها
...
مجموعه اي از نقاط قوت و ضعف و وابستگي ها و پيشينه هر شخصيت رفتار او را در هر ضمينه رقم ميزند به گو نه اي كه آن شخص را از ديگران متمايز ميكند
اساس يك نوشته ماندگار و جاويد بر تفكر است و نويسند ه ابتدا بايد تكليف خود را به لحاظ موضع گيري فكري نسبت به انسان و جهان پيرامونش مشخص كند
ابتدا تم نمايش خود را انتخاب كنيد ( مثل جاه طيبي در مكبث يا ترديد در هاملت يا ...
سپس طرز تفكرتان را نسبت به اين طم به عنوان مسير انتخاب كنيد مثلا در مكبث كه ميگوييم جاه طلبي موجب هلاكت خود و اطرافيانمان را فراهم ميكند . ...
سعي كنيد به فلاش بك و خواب در نمايش نپردازيد
زيبا ترين شكل دادن اطلاعات به مخاطب اين است كه پس از دادن اطلاعات براي مخاطب سئوال ايجاد كنيد
تيپ
1 تيپ نوعي
اشاره به پايگاه و طبقه اجتماعي و اقتصادي
دختر گل فروش.پدر.مادر.پسر....
2 تيپ كلي
اشاره به تعاريف و معاني كه با ان بشر تعريف مي شود
جاه طلب.خسيس.شجاع....
3 تيپ شخصيت
شخصيتي كه به آن جنبه عام ببخشيم و بتواند شامل افراد زيادي در دورانهاي مختلف شود
مكبث.اتللو.استراگون.
اگر ميخواهيد شخصيتي كه خلق كرده ايد جاودان شود برايش تكيه كلام بياوريد
مخاطب با شخصيت به لحاظ عاطفي ارتباط بر قرار ميكند
در تيپ اما اين وجوه جهان شمولي و تامل و تفكر در باب انسان است كه روي مخاطب اثر ميكند
پس
1 شخصيت را بيافرينيم
2 بر اساس شخصيت پردازي او به يك حالت قوام فكري برايش برسيم
3 تفكر جهان شمول تيپي برايش بگذاريم
4 براي جاودان شدنش برايش تيك بگذاريم
در پایان هدیه ای که ولی برای استاد تهیه کرده بود و آن هم خط زیبای خودش بود و یکی یه دونه امضای یادگاری و عکس و ...
و فرصتی که زود به پایان رسید و در انتها
حوزه هنری و آقای مسعود طاهری ازتون متشکریم برا مهیا کردن این فرصت و خواهش داریم برا فرصت های بعدی
اولين جلسه كارگاه نمايش نامه نويسي با حضور استاد عبدالحي شماسي
گفتگو نويسي در نمايش
در نگارش گفتگو بايد مراقب بود كه نوشته ما تبديل به بحث و حرف زدن نشود
حرف زدن
مثل گفتگوي دو نفر كه مدتي است يك ديگر را نديده اند و حرفهايشان پيرامون چگونگي سپري شدن سالهايي است كه بدون يكديگر سپري كرده اند
1 بين طرفين گفتگو كننده تفاهم و جود دارد و لذا
2 حادثه اي رخ نخواهد داد پس
3 داستاني كه مخاطب را ارضا كند شكل نخواهد گرفت و در نتيجه
4 جز موارد ابتدايي شناختي از شخصيت ها حاصل نميشود . در انتها
5 گفتگو كسل كننده خواهد بود
بحث كردن
مثل وقتي كه دو نفر از دو جناح سياسي يا اقتصادي حال چه دو جناحي كه مصالح آنها در متضاد هم بودن باشد و چه در توافق با يك ديگر باشد بر سر موضوعي خاص بحث ميكنند
هم توافق هست و هم تقابل اما در معيار هايي نيست كه منجر به رخ دادن يك حادثه شود و داستاني را شكل دهد و چون خارج از سخصيت پردازي ادامه مي يابد و به انديشه ها مي پردازد در شناساندن شخصيت هم ناتوان است و لاجرم گفتگويي كسل كننده خواهد بود
بگو مگو
مانند دعواي زن و شوهر كه با يك موضوع شروع مي شود و به همه موارد اختلاف نظر بسط پيدا ميكند در واقع اين تقابل ابتدايي كه وجود دارد آنقدر عميق نيست كه به عمل بيانجامد و حادثه رخ دهد و داستان را سبب شود و...
رجز خواني
تقابل موجود است و در اين تقابل غلو اصل اساسي است و در واقع نو عي فريب دادن در آن مستتر است و شناختي هم كه از شخصيت ارايه ميدهد دچار توهم بوده و حادثه و داستاني را شامل نمي شود
جدل يا ديالوگ
مانند اين كه فرد الف از فرد ب چيزي را ميخواهد و فرد ب انجام نميدهد و فرد الف با ايجاد موقعيت جديد شرايط را به نفع خود تغيير داده ب را وادار به آن ميكند و باز امكان تغيير موقيت به سود ب هم وجود دارد
تضاد هست و حادثه رخ ميدهد و داستان شكل ميگيرد نيز شناخت از شخصيت ها كامل تر است و جاذبه براي تماشاگر ايجاد ميشود
در واقع حادثه يا اتفاق و پيامد آن ايجاد آشفتگي حاصل از اين حادثه انگيزه كافي براي رفع آشفتگي را موجب شده و عمل درجه يك و عمل درجه دو را موجب ميشود كه اين دو عمل در تقابل با يكديگر عمل نمايشي را شكل ميدهند و موقعيت جديد را مي سازند
اتود يك قبل از كلاس و در واقع قبل از طرح مطالب و پارتنر من هم آقاي ولي فتاح زاده
ولي
هوا سرده
من
آره دستام از جيبم بيرون نمياد
ولي
اما منظورم اون هوا نبود
من
هان...يعني من دارم كج ميزنم
ولي
نه...من جاده رو كج نشون دادم...تو هم فكر كردي بايد همون رو بري...حالا اصل سئوال:هوا مگسي نيس؟
من
قديميا بهش ميگفتن پس...نيگا دستام هنو ميلرزه...نميدونم مگسي و سرده يا...پسه و درده...تو ميگي چرا دستام ميلرزه؟
ولي
خيلي شجاع و پوست كلفتي...با اين زندگي من به زلزله عادت كردم...همه جام ميلرزه ...همه وقت...سر برج و وسط و آخر برج هم نداره...ميدوني...حالم خوش نيس...خنديدن يادم رفته ...جرات ندارم بگم واسه چي يعني ميدونم چرا ها؟! ...ميدونم!...ميدونم...فكر ميكني ميدونم؟
من
فكر نميكنم دونستنش سخت باشه...من كه ميگم زلزله ها وسط برج آخر برجو خراب ميكنن ...اصلا چي دارم ميگم...آره من فكر نميكنم دونستنش سخت باشه..دستت رو از جيبت بيار بيرون ..هوا خوب شد
ولي
ببين...انگار دارم با يك سياره ديگه حرف ميزنم...يعني مسئله دونستنو اينقده آسون گرفتي...ماركس و سارتر هم توش زاييدن...بابا تو ديگه كي هستي...بابا توديگه كي هستي ..بابا تو ديگه...
(ريتم ميگيرد
من
با ريتم او هم آوا
حالا بيا...آها بيا
اتود دوم در ميانه كلاس و قبل از بيان الگوي كلي آغاز هر نمايش
-هيش...گوش بده
-چي رو
-...
-ميگم چي رو
-اه يه دقه خفه...فقط گوش بده
-...
-شنيدي؟
-نه
-(تهديد) نشنيدي؟!
-نه به جون مادرم
-گوش كن!
-هان...اه...از كجا مياد؟!
-پشت ديوار
-ديوار؟...كدوم...ديوار؟
-اون!!!
-...اون كه ...بلنده!!!
-آره
-بذار گوش كنم...برو ديوونه
-هان؟!
خنگه اين صداي شيكم منه
-خيلي خري بخدا!
-بجون تو!...ديشب تا حالا چيزي نخوردم
-الان يه چيزي برات ميارم
- كجا
- ميرم ببينم كجا ميشه يه چيزي...گوشكن
-هان
-دوباره اومد صداي شيكم تو نبود كه؟!
-نه ...شيكم من صدا نكرد
-ديدي...ديدي...اونور ديواره من ميدونم...
-پس چرا من نميشنوم
-بيا قلاب بگير اونطرفشو ببينم
-(قلاب ميگيرد)
-(بالا ميرود...خيره ميماند)
-چي هست
-...
-گفتم اونور چيه
-...
-ببين! من از صب تا حالا هيچي نخوردما! ...ميگم اونور چيه؟
-...
-جون ندارما
-...
-داره دستام شل ميشه ها
-...
-هان...داره...دستام...شل ...ميشه...ها...(گوش ميكندوتكرار ميكند)...داره...دستام...شل...ميشه...ها(گوش ميكند . و تكرار ميكند)داره...
(همزمان صدايي كه از آنسوي ديوار همان حرفها را تكرار ميكند فيد اين شده صدا فيد اوت
يه در هم و بر همي پيچيده تو كار برنامه ريزان جشن بود كه معلوم بود آشپز اين جشن يه نفر نبوده
ديگه جونم براتون بگه كه مثل هميشه تجليل پشت تجليل از پيشكسوتان و اينبار به لطف رابطه خوب آقاي املشي معاونت محترم مدير كل اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي كه اميد وارم اتيكت ايشان را كامل نوشته باشم به جز علي يزداني مظلوم و يكي دو نفر ديگه همه پيشكسوتان عزيز مورد محبت قرار گرفتند البته بنده حقير هم به نمايندگي از همه جواناني كه در سال گذشته و درست هنگامي كه حضرات در خواب ناز زمستاني تشريف داشتند مثل ... تو زير زمين تالار و ميان سرما و گرما تمرين ميكردند مورد لطف قرار گرفتم
ديديد ما به جوانها هم اهميت ميدهيم نمونه اش مولودي كه ...
بگذريم
من لحظه اي را كه آقاي املشي دست آقاي مشايخي را مثل داور هاي بوكس بالا گرفت و به مردمي كه با اشتياق براي استاد دست ميزدند نشان ميداد هرگز فراموش نميكنم
و برندگان خوشبخت اين نمايش از پيش كارگرداني شده براي ساليان متمادي همان پيران ديري هستند كه
گمان نميكنم در هيچ كجاي ايران عزيز اينقدر به پيشكسوتان هنر نمايش توجه و احترام گذاشته باشند
آنها تا حال به اندازه دانه دانه خاك صحنه اي كه خوردن آن را به رخ ميكشند جايزه و پاداش و تقدير و غيره دريافت داشته اند
اين آنقدر مرا عصبي ساخته است كه - و همان اندازه ديگر تئاتري هاي شهر مرا - گمانم فاصله اي بد ميان ما و ايشان افتاد
من حساب بعضي از بزرگاني كه دوستشان دارم و شايد در اين جشن براي اولين بار نام آنها برده شد و مورد مهر قرار گرفتند را جدا ميدانم و طرف حرف من كساني هستند كه پاي ثابت اين گونه تقدير ها هستند
ما فاني هستيم و اين تئاتر است كه جاودان است
راستي
به عزيز ترينم
ميخواستم بگم كه مدتيه من بيش از همه روزهاي زندگيم به آرامش احتياج دارم و تو بدون اينكه نياز امروز منو بدوني آرامش منو بهم برگردوندي
متشكرم كه هستي و سپاس كه ميموني
داستان حالا عوض ميشه و جاي قهرمان و ضد قهرمان يه خورده جابجا ميشه
سالهاي ساله كه آدما واسه وصل شدن از سر و كول پريز برق بالا ميرن
خوب بعضيا اينجورين ديگه
شناختننش اونقدر ها سخت نیست چون خیلی راحت بیرون و درونش رو بهت نشون میده. از اون دسته بازیگراییه که من همیشه دوست دارم تو کارم باشه.علی کنار همه مزایایی که داره مثل استعداد بی نظیر و فیزیک منحصر به خودش و بیان گرم و با نفوذ و عشق و علاقه زیاد به کار دل دریایی و ظاهر و باطن یکی و کودک و بکر و دست نخورده و دل نازک و زود رنج و غیره و غیره یه عیب بزرگ داره که هرکسی جرات نمیکنه که طرفش بره و اونم اینه که جون کارگردانشو از دیر سر کار اومدن میگیره . به من قول داده که سر این پروژه این چنین نباشه و همیشه سر وقت بیاد و تا حالا هم خداییش سر وقت اومده...از او نوشتم چون...اینک به او فکر میکنم.نقش کاکا رستم رو برام بازی میکنه و من خیلی خیلی خیلی دوسش دارم
تو نمایش قبلی من هم دو نقش داشت و میخوام بگم از این که باهاش آشنا شدم از خدا ممنونم
تیمم هم تکمیله و من امید زیادی به موفقیت بچه هام دارم . میدونی احساس میکنم آدمهای نمایش من خیلی زود تر از اونچه انتظارش میرفت جون گرفته و زنده اند و این حس زیبایی رو تو اون ته ته های دلم ایجاد میکنه
باور کن
من بهش گفته بودم
همیشه
هر بار میگفتم
آخرش یه روز
یه راز مهمو بهت میگم
تو اونوقت منو نمیبخشی
نمیشه که نگم
میشه
نه خداییش نشد
گفتم
اونم منو نبخشید