اندر حكايت شيرين خواستني هايي كه مي آيند و ما ميبينيم كه مي آيند و خودمان را به نديدن ميزنيم .
چه مي گويم؟ سخن من در باب تشكيل تشكل هاي كوچك تئاتري است تشكيل گروه هاي نمايشي كاري كه بار ها و بارها در اقدام به ان كوشيده اند ولي هيچگاه مصلحت هاي ملي بر هواهاي نفساني و منافع شخصي مقدم قرار نگرفته مثال بارز آن تشكيل گروه بزرگ رامين سال ۱۳۵۴ به مديريت محمدرضا صميمي و چند سال بعد گروه هاي كوچك و بزرگ ديگر و در نتيجه هميشه اين گونه فعاليت هاي بنيادي محكوم به نابودي و شكست بوده است
تشكيل گروه هاي كوچك و بزرگ نمايشي از طرفي به ايجاد يك فضاي شيرين رقابتي كمك ميكند و در انتهاي اين رقابت ها و البته رفاقت ها ميتوان فردايي خوش را براي هنر نمايش متصور بود و از طرف ديگر براي برنامه ريزان كلان تئاتر فضاي كلاسه شده و منظمي براي ايجاد برنامه هاي از پيش تعيين شده و حركت هاي انقلابي و رو به جلو ايجاد ميكند .
قبول .قبول اين خيلي عاليه و ميتوان با خوش بيني گمان برد كه خيلي زود نتايج اين تحركات را روي صحنه مقدس تالار به تماشا بنشينيم اما...
اين اما ي ما يك قصه اي ديگر هم دارد و آن تفسير اين تشكل ها به نفع يك گروه يا گروه هاي خاص است
هادي نامور را هيچ كس نيست نشناسد و زحمات او را در سالياني كه در تمام آن سالها گرگان را قطب تئاتر كشور ميدانسته اند نداند
همه بر اين باور ايمان متحد دارند كه غيبت طولاني هادي نامور از صحنه تالار فخرالدين اسعد گرگاني ضربه اي بزرگ بر پيكره تئاتر گرگان بوده است
چراكه تمام مدعيان هنر نمايش استان غناي كارهاي نمايشي را در حضور هميشه قدرتمند او ميديدند و از آنجايي كه ايشان هميشه باقدرت مي آمدند نيازي براي بالا كشيدن خود هم تراز با ايشان و ايجاد يك فضاي رقابتي سالم با ايشان در دلهايشان احساس نكردند .
دلهايي كه شايد جرات مقابله با ايشان را در خود جاي نداده بود و از آنجهت كه رقابت در قاموس اين حضرات رفاقت نبوده و بلكه دشمني مسلم محسوب مي شد كار نكردن و در ژانر كارگرداني فعاليت نكردن يك افتخار بزرگ و محسوب ميشد و شايد( كسي چه ميداند جز خداي هادي نامور و خود خود صبورش )بارها و بارها اين سعايت ها از يكديگر را در محافل خصوصي پيش او هديه ميبرده اند كه : شنيدي فلاني مي خواد كار كنه؟!!!!!! ومن ايمان دارم جواب هادي نامور هر بار اين بوده كه چه اشكالي داره كار كنه ... همتون كار كنيد....
البته اينها زاييده تخيلاتي هستند كه در ذهن پريشان يك گرگاني پرسه هايي بي هدف ميزنند و به هيچ وجه سنديت ندارند اما براي بعضي ها مسلما خاطراتي را زنده مي كنند
حالا با اقبال مساعد تئاتر شهر من هادي نامور به صحنه برگشته است و براي تشكيل يك گروه تئاتري و منفك شدن از گروه تنها مانده رامين و شايد هم به موازات اين گروه به طور جدي وارد عمل شده است
به باور نگارنده اين فرصت بي نظيري براي كساني كه اهداف ديگري جز آنچه در ذهن ايشان ميگذرد دارند و دور و بر ايشان را گرفته اندمهيا ميكند
از خودم ميپرسم آيا هادي ناموري كه من ميشناسم به اين ارغه هاي هفت خط خاندان تئاتر امكان ادامه اين سياه كاري ها را ميدهد ؟
همه هادي نامور را مردي صبور و آرام ميدانند اما يكبار از اين تريبون كوچك من با صداي بلند فرياد ميزنم
عمو هادي ترو خدا مواظب باش تئاتر شهر من به حضور تو احتياج دارد نكند كساني كه پيرامون تو را گرفته اند خواسته يا نخواسته براي مدتي طولاني تر تو را از ما دور كنند
اتفاقا گروه خانه خاطره كه هشت سال پيش مجيد بيكي آن را به ثبت رسانيده است در حال شكل گيري دوباره است و من به اتفاق دوستان نزديكم كه نمايش پايين گذر سقاخانه را با هم بوديم با افتخار عضويت در اين گروه را پذيرفتيم ( همينجا من از طرف مجيد بيكي از تمام كساني كه نسبت به عضويت در اين گروه علاقه نشان ميدهند دعوت ميكنم به جمع خانواده كوچك ما بپيوندند )و براي آغاز كار نمايش بازي را به نويسندگي و كارگرداني خود مجيد بيكي در حال تمرين هستيم و بلافاصله بعد از تصويب هيات باز خواني متون نمايش گل و قداره نوشته بي نظير بهزاد فراهاني به كارگرداني اين حقير تمرين خواهد شد
مطمئن هستم كه هادي نامور با تفكر پا به اين عرصه گذارده است و من خوش بينانه در انتظار نتايج درخشان اين بازگشت هستم پس
عمو هادي! ترو خدا مواظب دور و بر خودت باش نكنه ترو بازم از ما بگيرن
زن
گفتمش…خامش نه اي…
/هر دو/
به هم نگاه مي كنند ميخندد. رو به تماشاچي/
خنديد…
/خنده شان سنگين ميشودمرد در اوج خنده مرد به گريه مي گرايد و زن مات و مبهوت او را مي نگرد … /
مرد شروع موسيقي چهارم
خنديد و گفت آزاده ام
/موسيقي به سمت طبل 6 /
گفتمش بي خانه اي
زن
/ به سمت طبل 1 /
گفتا فلك هم
لانه ام
مرد
/به سمت طبل 5 /
گفتمش در اين گذر
بادم
همه بنياد برد
زن
/ به سمت طبل 2 /
گفت كه اي
آفت زده
من هم گلي
آواره ام
مرد
/ به سنت طبل 4 /
گفتمش
اين چرخش
افلاك را
از كدامين
سوي باور
ديده اي
زن
/از پشت طبل 1 با يك چرخش و لوندي و البته بغض به طبل 4 /
خنده اي
شيرين
بر آن لعل دل آاويزش
و گفت:
با فلك بيگانه ام
مرد
/ طبل 1 /
گفتمش
بنشين دمي در لا نه ام
زن
/ طبل 5 /
گفتا
كه بي؛ پروا؛ نه ام
مرد
/طبل 2/
گفتمش بوسه
زن
/ به طرف مركز/
بگفت كو حاله ام
مرد
گفتمش دستي
زن
بگفت افتا ده ام
مرد
گفتمش بويي
زن
بگفت غافل ز گل
گل زاده ام
مرد
گفتمش
عشقت ز من هستي ربود
زن
گفت كه از هستي مگو
من خود ز هست
افتاده ام
/طبل و پوتين ها را دور خود جمع مي كند و آنها را در آغوش مي گيرد/
مرد
گفتمش بر شانه ات
طعم سه تار يار بود
زن
گفت كه اين چاوشگريست
من با هزار
هم خانه ام
مرد
/ گويي قهر مي كند/
گفتمش كين بي هنر
بوي تو را
از ياد برد
زن
گفت كه باشد
چون دمي
در ياد او
افتاده ام
مرد
گفتم
اين جان منو
اوهام با تو بودنم!
زن
گفت كه از جانت مگو
چون كشته جانانه ام
مرد
گفتمش
با ما چرا تار جدايي ميزني
زن
گفت كه بي تو
هر كجا
باشد مرا
كاشا نه ام

گاهی فکر میکنم
فقط فکر
که اگه و تموم تاریک ها و رو شن های زندگی ساکن من
تو
یه بار
فقط یه بار
پا میذاشتی
من الان
اینجا
آره همینجا بودم
حالا میگم که
دارم با تمام قوا
ناکامی قبلی رو جبران میکنم
ناکامی قبلی کدومه؟
هاملت با سالاد فصل
که اجراش با تمام رویاهام فعلا مقدور نشده
چطوری جبران میکنم؟
گل و قداره
آخ که چه خاکیه این استاد بهزاد فراهانی
متنشو که خوندم گرفتارش شدم
دارم تیم اجرایی رو جور میکنم
یه چیزی
هر کسی که این متن رو خونده
نظرش رو برام بذاره
مخصوصا تو
علی کاظمی
همه نياز من الان كه دارم مي نويسم
همه نياز فكر خسته اي كه الان
همين الان كه دارم مي نويسم كلمات رو داره كنار هم ميچينه و رديف مي كنه و نتيجه اين مي شه كه من دارم مي نويسم
جدا ميگم
اينه كه يه نمايش كار كنم
نمايش هاملت با سالاد فصل رو با همه رويا هايي كه از اجراي آن در سر داشتم تا اطلاع ثانوي تعطيل اعلام كردم
دلم خيلي گرفت ولي ميدوني مشكل اينجا بود كه
متاسفانه مشكلات مادي و يا بعضا معنوي بازيگران شهرستاني را محدود ميكند
به نحوي كه باز متاسفانه شما در مقام كارگردان متوجه مي شويد كه بازيگرتان فقط و فقط در هنگام تمرين ذهن خود را در اختيار شما و متن نمايش قرار مي دهد
اين يعني اين كه دوره ساخت يك نمايش از حدود دو ماه بايد به دوسال ارتقا يابد تا لحظات ناب نمايشي ( البته آن هم شايد ) خلق شود و اين مسلما گروه را دچار يك نوع خلسه فرسايشي ميكند و براي مقابله با اين مشكل ديگر كارگردان يعني من و شمايي كه خسته تر و فرسوده تر از بازيگرتان شده ايد هم بايد با ذهن خودتان كه دائما دچار تغيير است و دائما خودتان را و نگاه و نگرشتان را روتوش ميكند مقابله كنيد كه در آن صورت خوتان كار خودتان را قبول نخواهيد داشت و هم بايد با عوض شدن گه گاه بازيگرانتان كه يا فيلم به آنها پيشنهاد مي شود و يا خودشان خسته مي شوند و يا مشكلات كاري از ادامه همكاريشان با شما جلوگيري مي كنند و يا...
ميبيني !
در دنيايي كه ثانيه درنگ وحشتناكي است بايد و بايد و بايد در كمترين زمان ممكنه بهترين اثر نمايشي را ارائه داد و اين ممكن نيست مگر با حضور بازيگراني كه هر لحظه از لحظه پيش در تمام موارد تحليلي به كاراكتر مورد مسئوليتشان نزديكتر مي شوند
خدايا به من بياموز
كه به خاك مقدسي كه
به آن سوگند مي خورم
عاشقانه و واقعي
عشق بورزم
ميتوني باور كني
من
تو تمام لحظاتي كه
تويي كه تا به حال نديده ام رو
دوستت دارم
مثل ديوونه ها
برات قصه ميگم