گفتم بگم كه
۱ . جشنواره بسيج استاني بر گزار شد و نمايش ما )عطر سيب ) با در يافت جوايز زير به كار خود پايان داد
. بهترين نويسنده توسط آقاي مجيد بيكي
. بهترين كار گردان توسط آقاي مجيد بيكي
بهترين بازيگر زن اول توسط خانم انسيه نيشابوري و سوم توسط خانم فرشته لشكر بلوكي
به ترين بازيگر دوم مرد به طور مشترك به من و آقاي محمد حسين شمس پارتنر خوبم در اين نمايش و بهترين بازيگر سوم مرد توسط آقاي بابك تهراني و تجليل از بازي آقاي داوود سعيدي
باور كنيد در تموم لحظات ناب توسل حضور آقام حسين رو روي سن و بالاي سر بچه ها حس كردم
به قد همه لياقتي كه آقا در ما سراغ داشت و به پهناي صورتهاي گناه كارمان اشك ريختيم
تا بعد
افتتاحیه يازدهمين جشنواره بين المللي نمايش عروسكي تهران
به دلایلی تمرین نمایش هاملت با سالاد فصل متوقف شد و من فکر میکنم تا پایان ماه مبارک رمضان آن را از سر نگیرم
اما در حال حاضر نمایشی را تمرین میکنم به نام عطر سیب که قبلا در تله تئاتر آن بازی کرده ام
اما اینبار برای مناسبتی خاص یا شاید شرکت در جشنواره بسیج یا دفاع مقدس
نویسنده و کارگردان اثر آقای مجید بیکی تمرینات خود را به طور جدی آغاز کردند
در همین ابتدا دو تن از اصلی ترین بازیگرانمان را از دست دادیم(به دلایل کاملا شخصی)
اما شور و حال خاصی که در این کار است و مناحساس خوش وصل شدن را کاملا در لحظاتی از نمایش حس میکنم اجازه نداد که کوچکترین نگرانی برایمان ایجاد شود و ...
پس از اجرای این کار پیشنهاد بازی در نمایش کاکتوس اثر ارزشمند دیگری از استاد اکبر رادی را به کار گردانی حمید رضا میر گزی دارم
حمید رضا میر گزی همان کارگردانی هستند که من قبلا نمایش رضا موتوری اثر محمد چرمشیر را برایش بازی کرده ام
این دو پروژه تا پایان ماه مبارک من را پر خواهند کرد و من امیدوارم تمرینات آنها به درازا نکشد تا بتوانم پروژه خودم را از سر بگیرم یعنی پرداختن به دغدغه بزرگ ذهنی ام
نمایش بی نظیر هاملت با سالاد فصل
همه اهالی تئاتر گرگان بخوانند
توجه: بل نگیرید لطفا
عکس اینترنتی از بچه های گرگان نداشتيم
حافظه ضعیفی دارم واسه همین نمیدونم اسم آقایی که خبرنگار روزنامه گلشن مهر بود و من ایشان رو در اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی زیارت کردم دقیقا بیاد بیارم اما خوب یادمه که جمله ای تکان دهنده پیرامون هنر نمایش گرگان گفت که من علی رغم اینکه میدانستم ایشان به دنبال تهیه خوراک برای نشریه مطبوع خود است اما بر آن شدم که جواب ایشان را اینگونه که می نگارم بدهم
داشت یادم میرفت که
متن سخنرانی روی کاغذ حضرت استاد دامت افاذاته بزرگ گوهر فرهنگ و هنر که همه ادبیات کهن و نوی موجود در این ملک وامدار زحمات طاقت فرسای ایشان است در هیات مقاله ای آتشین خطاب به زاعمین تئاتر گرگان را که در سایت گلشن مهر موجود بود را هم برای تحریک بیشتر من و چکانیدن ماشه خلاص برای اطمینان از اینکه من (با حفظ این عقیده که گویش کلام من برای خودم هم خوش آیند نیست و بنده ناگذیر از کاربرد آن هستم ) حتما جواب دندان شکنی به این چکیده هنر تئاتر این استوره جاویدان عالم نمایش این...این... این...(بگذریم)خواهم داد به من نشان دادند و من دیدم که خورشید عالم تاب نمایش شهر من چه ایده و نظری پیرامون نقش جوان در پیشبرد هنر نمایش استان دارند
به ایشان گفتم که اجازه میخواهم با شما مخالف باشم
1 امروزه من جوانان زیادی را در راهرو های تالار فخرالدین اسعد گرگانی میبینم که همه برای تئاتر و برای حضور در روی سن جادویی تالار فخرالدین اسعد روز و گاه لحظه شماری میکنند
البته با نظر این خبرنگار مبنی بر اینکه خیلی ها برای رفع نیاز های غیر هنری! به تالار می آیند مخالف نیستم اما مومن هستم که حتی اگر یک نفر از میان این جوانان در مخیله اش دغدقه تئاتر دارد برای اثبات این نظریه که نمایش در گرگان هرگز نمیمیرد کافیست
من بر خلاف این خبر نگار که مدعی بودند سالهاست با هنرمندان این رشته در تماس مستقیم هستند و میتوانند اثبات کنند جمله ای را که بارها و بارها تکرار کردند
تئاتر گرگان مرد
ایمان دارم که شخصیت نا میرا و حقیقی و مانای تئاتر دست نیافتنی تر از این است که تهدید های این چنینی مثل
توجه زعمای تئاتر به نمایش های تاریخ مصرف دار.
عدم توجه به بحث آموزش .
حضور شخصیت های غیر متعارف در راس تئاتر شهر در سالهای گذشته .
توجه قشر خاصی از هنر مندان در همه مقاطع سنی به مسائل غیر اخلاقی
و غیره و غیره بتواند موجودیت آن را زیر سوال ببرد نه ! نه ! تئاتر شهر من هرگز نمیمیرد ممکن است رشد تئاتر گرگان نسبت به ایامی که نام آن بر تارک تالار های بزرگ ایران میدرخشید نزول چشمگیری داشته باشد حتی نه! نه تنها رشدی نداشته بلکه متاسفانه درجا هم زده اما هنوز زنده است و هنوز منتظر فرزندان خلف خود است تا برای ایستادن به او تکیه کنند
تکرار میکنم
منتظر فرزندان خلف خود است تا به او تکیه کنند نه اینکه تئاتر به آنها که البته این هنرمند است که به هنر تکیه میکند که هنر جاودان است
2. این ادعا از طرف برخی منقدین مثل همین برادر خبرنگار من مطرح میشود که تئاتر گرگان نویسنده ندارد حتی با جسارت بیشتر گفتند یه مرد بلند شه به من جواب بده چند متن بکر و قابل اجرا در طی سالهای گذشته خوانده ای ؟ من براحتی به ایشان گفتم هیچ و گفتند :دیدی این هم یک دلیل دیگر بر اثبات مرگ نمایش در استان
از اینکه گاها از کلمه تئاتر و گاها از کلمه نمایش استفاده میکنم تقاضای پوزش دارم که البته من به تفاوت هایی که کاربرد این دو لغت باهم دارند واقفم اما از خواننده محترم تقاضا دارم که منظور نگارنده را از هر دو کلمه هنر نمایش در استان گلستان بداند
میخواهم به همه منتقدین که با این خبرنگار گلشن مهر هم آوا هستند بگویم کدام زمین زراعتی است که بزری در ان نپاشیم و انتظار دروی محصولاتی در حد تولید انبوه و در کیفیت صادرات از آن داشته باشیم حالا میخواهم فریاد بزنم آهای آدمهایی که جز انتقاد و حرف زدن کاری نمیکنید
زمین ما (تئاتری که از آن دفاع میکنم)بدون حتی پاشیده شدن یک دانه بزر و بدون داشتن حتی یک زارع دلسوز(با حفظ حقوق زارعینی که بودند و ابزار کشاورزی نداشتند) همه ساله محصول داشته است
درسته محصول ما در حد تولید انبوه نیست
درسته محصول ما در حد صادرات نیست
اما هست و چون هست من ادعا میکنم تئاتر در شهری که هیچ نوی کلاس با کیفیتی در هیچ ضمینه ای در آن برگذار نشده و این همه تلاش در آن وجود دارد هرگز نمیمیرد
3.سالها پیش سعید نیکپور که الان سعید نیکپور است و آن موقع یک کارشناس ساده تئاتر بود که هیچ شهرتی هم به صورت کنونی نداشت وارد گرگان شد و شش ماه هنر مندان جوان آن موقع مثل همان حضرت استادی که ابتدا گفتم را پرورش داد
خون تازه ای در تئاتر و در رگهای جمعیت تئاتر بین گرگان دمیده شد و مردم با شوق فراوان برای دیدن نمایش هایی متفاوت (تکرار میکنم متفاوت) در صف های طویل تهیه بلیط می ایستادند و وقتی بلیط تهیه می کردند با اشتیاق گویی قله بلندی را در نوردیده اند آن را به هم نشان می دادند ارتباط با بازیگران تئاتر جزو افتخارات فامیلی محسوب میشد و...
بازیگران هنگامی که چند ساعت به اجرا مانده بود از کنار نگاه های مشتاق و علاقه مند مردم با وقار یک تیمسار که از سربازان خود بدون نگاه کردن به آنها سان میبیند میگذشتند. سرهایشان را به علامت تکریم به مردم مشتاق نشان میدادند و بعضی در حالیکه از پیپ روشن بلند و چاقشان دود غلیظی بیرون می آمد
این یعنی شروع سقوط
این یعنی آ غاز رخو ت
آرام آرام نمایش ها تکراری شدند و هیچ کارشناس ساده دیگری برای ارتقائ سطح دانش تئاتری ها به گرگان نیامد آرام آرام گروه بزرگ نمایشی رامین از درون متلاشی شد ا پشت هم حرف زدن و زیرآب یکدیگر را زدن و جاه طلبی های ریز و درشت و
ونسل نو آمد ولی در تهدید های این گونه مثل ورود خون تازه تر همه آن بزرگانی که چشم دیدن یکدیگر را نداشتند با هم متحد بودند و این اتحاد نا مقدس برای چند سال دیگر آنان را در سالن ها یکه تاز نگه داشت اما مردم را برای سالیان دراز از سالن ها متواری کرد و ...
باز چند سال بعد نسلی دیگر این بار جوانان تازه وارد توانستند اندکی در شکافهای ایجاد شده در طی سالها نفوذ کنند که اسم خود را نسل دوم گذاشتند غافل از اینکه آنها شاید نسل سوم هم نباشند و این حضرات نسلهای پیشین را بیرحمانه از میدان بدر کردند از طرفی من هم با این نامگذاری موافقم چون آنها دوین نسلی بودند که توانستند روی سن نفس بکشند و فقط نفس کشیدن بود و بس . نقش های مرده و در مقابل بازی های کلیشه ای از سوی آدمهایی که خود را فرزند بزرگ تئاتر میدانستند و صاحب حق و حقوق مسلم
در حضور نسل سوم و با نفوذی که در مدت کوتاهی به دست آوردند نسلهای بعدی وارد شدند این وسط خیر خواهانی مثل مجيد بيكي و حاج یحیی دیوانی با حفظ این حق که همه انتقادات کم و بیش به ایشان هم بر میگردد جشنواره ستاره های جوان را بر پا کردند و ضمینه حضور بی دغدغه و در کمال آرامش جوانانی که محلی از اعراب نمی یافتند را فراهم کردند و
ونطفه شکل گرفته است . جوانان می آیند . می آیند و بساط خود محوری ها را بر می چینند . و این یعنی
تئاتر گرگان برای همیشه تاریخ برای همه فردا هایی که می آیند و برای همه مردمی که باز خواهند گشت زنده است
سخنی با هنر مندان جوان
دموکرات باشید و اجازه دهید هر کس حرف خود را با هر نگرش و نگاهی بیان کند مومن هستم که از لا بلای مخالفت های ریز و درشت اسخوانبندی تفکر محکم تر و می شود
اجازه ندهید دیکتاتور های گذشته معلم شما باشند و مثل خودشان با آنها رفتار نکنید به آنها بیاموزید که چگونه باید با شما رفتار می کردند و نکردند
من در این جا تمام قدر دانی و احترام خود را نثار سالها و همه لحظاتی که پیش کسوتان هنر نمایش استان برای زنده ماندن این هنر خرج کردند می کنم و ناسف می خورم برای همه لحظاتی که ندانسته در راه مرگ هنر نمایش استان خرج کردند
درود بر هنر نمایش
درود بر تئاتر
درود بر
تالار فخرالدین اسعد گرگانی
در مورد آنچه از متن هاملت با سالاد فصل دریافته ام باید بگویم که دریافتنی های اندک من تمام دلمشغولی بضاعت اندک من هستند و دیگر این که همین دلمشغولیهادستمایه های اولیه من برای جذب شدن بوده اند
به نظر این جانب انتخاب نام نمایش در راستای اتفاقی است که در نمایش نامه شکسپیر می افتد یعنی بحث تردید . قهرمان نمایش هملت بر اثر تردید در انتخاب به فنا محکوم می شود و همین اتفاق در درامی دیگر و با (یکی بود و یکی نبود دیگر) برای پرفسور دماغ چوخ بختیار می افتد
دماغ انسانی است (تکرار میکنم انسانی است) از جنس آدمهایی که ما یا خوب میشناسیم یا خود آنیم و یا اینکه رگه هایی از خصوصیات او را در آدمهای پیرامون خود می یابیم
دماغ آشناست خیلی خیلی آشنا تر از همه قهرمانانی که پیرامون آنها خوانده یا شنیده ایم و در واقع دماغ نماد انسان است البته در نگاه نگارنده که البته بنده با این نوع نگاه به انسان کاملا موافقم چرا که اولا تعبیر و تحلیل شخصیت دماغ ما را به ساده ترین و اصولی ترین تعابیر فلسفی از انسان می رساند
دماغ همه زندگی خود را آموخته است و رنج کشیده است و دچار روز مرگی بوده است کارهایی که در عین بیهوده گی هستند انجام می داده است و ناگهان با یک تغییر بزرگ در زندگی مواجه می شود و آن دیدن ماه سیما است
دیدن ماه سیما به مثابه چیدن سیب معروفی است که با فریب شیطان و بر خلاف آنچه که به خداوند وعده داشته است انسان را از برین بیرون می اندازد
الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبد شیطان
و پس از آن که به دنیا می آید میبیند دنیایی که به آن رانده شده است با آنچه از کف داده است قرنهای نوری فاصله دارد و این گونه است که با درد میگرید
ماه سیما
دیدی عزیزم... این همون قصر افسانه ایمونه که میگفتم ...خوشت اومد؟(دماغ غریبانه به اطراف مینگرد و بعد میگرید)….وا….این همه تحمل کردی حالا که رسیدیم؟… واقعا که ! ناسلامتی ما از سفر ماه عسلمون میایم اونوقت تو مثل بچه قنداقی ها میزنی زیر گریه … اوه دمی جان ببین چه حجله قشنگی واسمون بستن
در علم طب گریه نوزاد در ابتدای تولد به علت ورود اکسیژن برای اولین بار به ریه های نوزاد است که چون قفسه سینه اش حجیم میشود درد آلود است و نوزاد را به گریه می اندازد ولی بعضی فلاسفه اعتقاد دارند که کودک چون دنیای فانی را بسیار پست تر از دنیایی که از آنجا می آید در می یابد بر بخت بد خود که برای این سفر از میان انبوه نفوس انتخاب شده است می گرید
از طرف دیگر متن نامه پدر بزرگ به عنوان صاحب جهن بینی کلی که همه ایدئولوژی های مورد بحث در صفحات بعدی از آن انشعاب میپذیرند است که میگوید
طبقه هفتم رو به خاطر سکوت و روشنایی و هوای پاکیزه اش پشت قباله تون میندازم…
اشاره به آسمان هفت طبقه و انتخاب جهان هفتم برای سکونت انسان و اشاره به وجود حیات انسانی در همه منظومه های این جهان که منظومه شمسی ما جز کوچکترین آنها هست هم میتواند داشته باشد و نیز اشاره به روشنایی و سکوت که تمرکز مارا روی کهکشان ها و خورشید در مرکز منظومه شمسی نگه می دارد
وبعد از ورود انسان(دماغ) به دنیا ما او را در محاصره چهار ایدئولوژی میبینیم که فشار زیادی به او می آورند که ما دماغ را در یکی از خطوط چهار گانه ببینیم و دماغ نه از روی اختیار بلکه از روی استیسال در انتخاب یکی از این راه ها مردد میماند که میتواند دلیل آن عدم همگونگی و همجنسی او با این راهها باشد او علی رغم همه تلاش خود نمی تواند با یکی از این خطوط همگون شود و در پایان جهان بینی کل یعنی پدر بزرگ حکم مرگ او را امضا میکند و او به دار آویخته میشود
در صورتیکه در این مورد مطلبی دارید بنویسید و انشا الله استقبال از این مطلب مرا در ادامه این بحث تشویق و یاری کند