امیدی واهی دارم
و به تو
چون
باباد
دست در دست
سلانه
می آیی
به سلام بی موقعی که داری
درود
نمی گويم غريبه
مثل تو
نيستم
آشنام
منو يادت نمياد
فکر کن
من
از ديروز ده هزار سال پيش
در دنيايی
که همه از هم
غم می دزديدند
و نان می نوشيدند
قبل تر
تورا
و احساس کم رنگ تورا
دیده ام
می شناسم
به دیدنم بیا
هر شب
من
هرشب
آمدنت را
عشق
خواهم نوشید
آشنا!
مرا روی چو ماهت
این چونین کرده پریشان
باز کن روی حجابت
تا برد جان من از جان
راه ما راه گریزو
حرف تو سرمه چشمان
هر صدای تو به ایمان
هر خروش تو به مژگان
جعبه کمان عشقم
تهی از زیور و مرجان
ره تویی و ره نمایی
بیش از این دیده مرنجان
آب را چشم تو محرم
دیده را راز تو پنهان
نه در این پرده کسی هست
نه به آغوش تو اذهان
نام تو مثنوی من
حرف تو تازه تر از نان
گوی چوگان تو قلبم
حرف ایمان تو ام
جان
صدای قرآن
و مداحی که می خواند
بسم الله الارحمن ...
رو بوسی های ریز
سلام ها درشت
و ابلاغ بی موقع
نوازش ممنوع
قرن بی تفوتی ها پایان
نوشتن
در حد ملاحت موزون سزاست
و باقی
لا تا علات
گفتم
قرآن را من میخوانم
گفتم
بسم الله الرمن ...
گفتم
شعر تو
قدیمی ترین
مژده رفتن
با
همه آمال امروز من
هم بستر شده است
اشک من
حاصل
نطفه چرکین
منست
اشک من
....
و مسعود
که او را
کمتر از یک
حادثه تلخ
یا شیرین
ولی دور
میشناختم
گفت
بسم الله
و عشق
آغاز شد...
به روح مرحوم
مسعود هنر ور