تبليغاتX
پایین گذر سقاخانه
تئاتر و هنرهای نمایشی
 

۱.از زمان در اختیا ر گرفتن بازیگر تا روزی که او  از آن روز به عنوان آخرین روز یاد میکند باید نسبت به نقشی که بازی میکند  احساس  مسئولیت کند و هرگز نباید خود را در معرض فرسایشات فکری و روحی قرار دهد

۲.هرگز به جای او بازی نمیکنم بلکه اورا با راهنمایی به آنچه میخواهم نزدیک میکنم . همیشه از کارکردن با کسانی که برای بیان خواسته خود به من به جای  من بازی میکنند زجر کشیده ام

مومن هستم به اینکه آنچه بازیگر خود در نتیجه تحقیق و جستجو از  کاراکتر خود به دست می آورد بسیار ماندنی تر است از آنچه من بخواهم به او به زور بخورانم

۳.به اعتقاد من تحلیل از تمرین مهمتر است اما باید مراقب بود که تحلیل دست جمعی به طرف لج بازی و فرسودن بی مورد نرود . و نقش یک کارگردان موفق در استقبال از تحلیل و هدایت آن به سمت یک   تئوری مفید  و ایجاد فضای اثبات این تئوری خیلی حائز اهمیت است

۳.از  بروز خلاقیت در بازیگر استقبال میکنم و دست اورا نمیبندم اما به خلاقیت او جهت دلخواهم را میدهم و  اگر با یک حرکت یا میزان سن ابتکاری و فردی بازیگر مخالف باشم  دلیل مخالفتم را کاملا برایش توضیح  میدهم  اگر نپزیرد نشانه این است که یا من یا او دچار یک اشتباه در استفاده مفید و موثر از تکبر خود هستیم

کارگردان موفق این خطا را می یابد و برای رفع آن به خود و بازیگرش کمک می کند

۴.خیلی زود سعی میکنم با نقاط ضعف بازیگرم آشنا شوم و از انگشت نهادن بر آنها بپرهیزم میدانم این مسئله که من مراعات این موارد را میکنم بر قدر دانی او می افزاید

۵.به پیشنهادات بازیگران در هر مقطع سنی که باشند گوش می دهم و اگر با آنها مخالف باشم در صورت امکان علت مخالفتم را توضیح میدهم مومن هستم که لابه لای پیشنهادات  که همگی برای زیباتر شدن کار هستند ای بسا مطالبی بیرون می آید که شاید هرگز به ذهن من نمی رسید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

رضا آشفته:

 چيستا يثربي از همان آغاز و زير عنوان نمايشنامه”نقل زنان سنگي” در داخل پرانتز مي‌آورد: « نمايشنامه‌اي بر اساس نقالي و شيوه‌هاي نمايش شرقي.»
بنابراين همين صراحت نويسنده باعث مي‌شود كه خواننده متن از همان ابتدا با روشن‌بيني به قضاوت و داوري پيرامون آن بپردازد. شايد در نبودن چنين نكته‌اي، ايهام آغازين مانع از ارتباط سريع و پويا با متن مي‌شد. هر چند در ادامه نويسنده،بر ناميدن آدم‌هاي نمايشش به عنوان زن نقال 1 و زن نقال 2 تاكيد مي‌ورزد كه باز خواننده با فضايي كهن ـ نقل و نقالي ـ روبروست و وجود همين دو نقال نيز دليلي محكم براي رودررويي يا چالش آنان بر سر يك موضوع مشخص ـ در اينجا كركري خواندن براي قدرت نمايي در شغل و حرفه خود ـ است.
مكان هم به اختصار”صحنه” يا”ميدان معركه” معرفي مي‌شود. بنابراين پس از اين به حضور نقالان و زبان نقل و خود نقل‌ها بر مي‌گردد كه چگونه از پس ارتباط با مخاطب برآيند. براي آنكه يك نقال قوي، خوش‌ بيان و منعطف مي‌تواند لحظه به لحظه نمايش(نقالي) را براي شنونده‌اش پرجاذبه كند. اگر او نتواند از عهده اين مهم برآيد. اما پيش از حضور نيز نوع چينش كلمات و ارايه زبان و از آن مهم‌تر جنس و لحن روايت مي‌تواند تداوم بخش يك ارتباط محكم با نقالي باشد.
يثربي نقالي‌اش را از زبان نقال 1 اين گونه آغاز مي‌كند.
سه‌شنبه روزي از روز‌هاي دي ماه
اول خدا ـ دوم حبيب ـ سوم ثناء
سه شنبه روزي از روزهاي دي ماه
و من نقال زني از ميان شما
از ميان خوابهاتان ـ اشك‌هاتان‌ ـ خنده‌هاتان
من نقال زني، پياده از ميان سينه‌هاي شما
از ميان قصه‌ها و غصه‌هاتان
سه شنبه روزي از روزهاي دي ماه ـ واي مردم؛ به گوش باشيد، به هوش باشيد، امروز، روز نقل نقالان است. امروز روز جنگ نقالان است!
نويسنده بر آن است تا از عهده بافت، لحن و فضايي در خور يك نقالي برآيد و از داستاني مي‌گويد كه با گذر از تمامي اعصار و زمان‌ها همچنان تمثيل گونه به استقبال شنونده(يا بيننده) مي‌آيد. بنابراين كركري خواندن دو نقال نيز از پيش‌ زمينه را براي گرمابخشي در ميدان معركه آماده مي‌سازد و كسي در اين بازي يك نفر برنده مي‌شود و ديگري بازنده و مرده است كه نتواند نقل در خور توجهي را به سمع و نظر مخاطبان برساند. به عبارت بهتر از همان ابتدا اشاره‌اي مستقيم به شرايط يك نقل مطلوب مي‌شود و توسط نويسنده تاكيدي براي ساختار بخشي و جذابيت متن مي‌شود. يثربي تا اينجا ضمن پذيرش الگوهاي كهن در نقالي، خط و خطوط آن را با چنين اشاره‌هايي در هم مي‌شكند و به ساختاري نو مي‌رسد. يكي ديگر از نوآوري‌هاي متن يثربي نيز استفاده از نقال زن به جاي نقال مرد است. براي آنكه در تاريخ نقالي ايران ـ باتوجه به ايراني بودن نويسنده ـ چنين تكنيكي(بهره‌مندي از زن نقال) به چشم نمي‌آيد و همين نو آوري هم هر چند در كارهاي قبلي يثربي(طلسم و شعبده) و ديگران در سال‌هاي اخير متداول شده است، اين بار نيز به عنوان يك تكنيك نو باعث مي‌شود كه ارزش متن به لحاظ محتواي آن با شرايط و مقتضيات زمانه سازگار شود.
در اين متن كه دو زن آمده‌اند تا با نقل خود ديگري را از گردونه كاري خارج كنند و موجب مرگ ديگري باشند، سرآخر به جايي مي‌رسند كه هر دو دوست مي‌شوند. هر دو در مي‌يابند كه همدردند و بايد براي ادامه زندگي همسو شوند تا بتوانند با يك نقل ناتمام ديگران را به مكاشفه وا دارند تا بنا به دلخواه خود به آن سمت و سو بدهند. انگاري كه اين عدم آزادي در انتخاب فرجام روايت نيز ربطي به بي‌فرجامي آثار پست مدرن داشته باشد كه هر كس بنا بر ذوق و سليقه‌اش به پايان دلخواه مي‌رسد و يا در مرز تعليق و ايهام به مكاشفه‌اي ناتمام دل خوش مي‌دارد و نمايشنامه اين گونه به پايان مي‌رسد:
زن 1 : شما تمامش كنيد، اين نقل ناتمام را... و ببخشاييد بر ما، هر آن چه كه گفتني بود و نگفتيم...
(دور مي‌شوند و نور تنها سنگ سياهي را بر صحنه روشن مي‌كند و ديگر تنها صداي موسيقي است كه به گوش مي‌رسد.)
بنابراين در مي‌يابيم كه يثربي به لحاظ تكنيكي كاملاً پيشرو عمل مي‌كند و با گذر زمان و رعايت اصول تكنيكي نوين درباره مساله‌اي حرف مي‌زند كه همچنان كلاسيك و شايد بهتر است كه بگوييم، جاودانه مي‌نمايد.

تقدیم به آقای کیانی بچه محل اهوازی من

منبع سایت ایران تئاتر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

درود به

نداشته هایت

این ندامت سبز

بوی غریب ناسزای تو را

ای توهم

یکی مثل بقیه

خواهد نوشید

با نی نوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

تصویر من

هر روز 

جوان تر از من

به لذت خاطرات گذشته ام

تف می کنه

ومن

بی واسطه

اشک تصویرمو

میمکم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

بوی نم

ونا

ودست من

که دیگه

بوی گه نمیده

و بالشت کوچیک اون

حیف

حیف

حیف

از سر ما زیاد شده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

هي

آنا

با تو ام

 تو

 دختر همسايه!

پير و غمگين

چه رنگي هستي؟

سرخي؟

سفيدي؟

آبي؟

منو ياد

كودكيام ميندازي!

ياد  باد

وقتي خوشكل و بانمك

ميومد و

تو نيلبك  يادگاري دختركي

كه تو اونو نميشناسي

ولي مث اون هستي

ميپيچيد

بارون

بارون

بارون

و

بارون

وقتي از ريختن

از خيس كردن مادر بزرگ

تو صف دراز و خسته كننده

 نونوايي محل

كه دوربود

 از خونمون تو هشت دري

خسته نمي شد

و همش گريه ميكرد

گريه مي كرد مث خودت

آره آنا

تو منو

با اون متن هاي خيست

به ياد اون شبايي ميندازي

كه ميترسيدم

وجامو

خيس ميكردم

و اونوقت مامان

پيشوني بچه گيامو

 ميبوسيد

ومن

ومن

ومن

ميخواستم

 واسه طعم شيرين بوسه مامان

يه بار ديگه

بترسم

تو

 آنا

با اسم تميز دفترت

رنج . مستي

رنج و مستي

آره

تو منو

ياد

دختركي مي ندازي

كه ديگه نيست

كه ديگه

پشت يه عالم

 خاطره ريزو درشت

گم شده و

بيرون نمياد

دلم شيكست آنا

همين الان

دلم شيكست

ياد اون دختركي افتادم كه

نصف شبا

يواشكي

يواشكي

مينشستم زير ديوار بلند خونشون

تا شايد سرك بكشه

تا شايد منو ببينه

ببينه و از ايستادنم

 زير ديوارشون

اونم اون وقت شب

بدونه چقدر دوسش دارم

آنا

اون ديگه نيست

ديگه نيست آنا

دلم شيكست

دارم گريه ميكنم آنا

اشكام روي دكمه هاي دفترم ميچكه آنا

ميبينيشون

ميشنوي شون

مي فهمي شون

مي خوني شون

اصلا واسه چي اومدي

كدوم واژه حيض

كدوم شاخه خيس

كدوم جشن كوچيك

كدوم فكر سفيد

آنا

كدوم خاطره همراه تو تا من اومد

به كدوم لذت بي واسطه لبخند زدي

تا كجا كوچ

آنا

ببين منو

بشنو منو

بخون منو

بفهم منو

و بگو كه

چرا غمزده

 بر شاخه لذت

 تو چرا بيتابي

آنا تو

چرا بي خوابي

بخواب

بخواب

بخواب كوچولوي غمگين

بخواب و خواب هلو را

با همه پرزهاي ريزش

و همه مزه گس بودنش

باور کن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

-----------------------------------------او رفته است

ذهنم

 آب گرفته است

جداره هاي

آشغال

 ذهن آب گرفته ام

آب

گرفته است

او

رفته است

ديگر نيست

او

او كه روزي

 با ديده نمناك

پس كوچه ام را

با لگد

خاراند

او

وطعم نعناييش

او رفته است

 او رفته است

ومن

همين من

ديروزي ترين

 خاطرات خود را

 از او

در ذهن آب گرفته ام

روتوش ميكنم

نمي شود

نمي شود

روتوش نمي شود

چون او

رفته است

بر نمي گردد

با من

ترانه نمي خواند

نه

نمي خواند

او

سالهاست رفته

ومن

با جهالتي خستگي ناپزير

رفتن اورا ديده ام

و مغرور

به يا د آورده ام

و اينك

من

همين من

در ذهن آب گرفته ام

از ترس اوكه

لگن ميگذارد

به وقت نياز پست من

و مي مالاند

ومي خاراند

گوش احساس ديوانه مرا

فرياد نميزنم

من

فرياد نميزنم

اشك نمي ريزم

من

غم زده و مفلوك

مي شنوم

كه او

كه او

رفته است

اشكهايم

ديگر دل كسي را

 بدست نمي آورند

اشكهايم

اينك كه

مي چكند

به همه حقارت من

تف مي كنند

تف

تف

تف

تف

تف

او رفته است

و ذهن آب گرفته من

با آن جداره هاي آشغال

وخيس

به فردا مي انديشد

كه باز

 از او مينويسم

او

كه

رفته است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

ديونيزوس                                                          dyonisose

خداي طبيعت.

با آمدن اوست كه

پاييز

ميميرد

و بهار

با همه

 طراوت دوست داشتني اش

متولد ميشود

  

كمديا دل آرته

به معني كمدي بازيگران حرفه اي

نوشته يا متني براي نمايش وجود ندارد و مدير يا كارگردان خلاصه اي از آنچه ميخواهد به صورت داستان سر هم ميكند  و بازيگران مي بايست روي صحنه ديالوگ ها را پيدا كنند

 

اينتر لود

به معني ميان پرده

به نمايش هاي كوتاهي گفته مي شود كه گروه هاي حرفه اي كوچك  در اين شهر و آن شهر به اجرا مي گذارند

نمونه كمي از اين نوع نمايش ها اينك در شهر هايي كه كمتر نورد حجوم مدرنيته قرار گرفته اند در كشور ما وجود دارند كه آرام آرام رو به انقراض هستند از جمله گروه هاي  خيمه شضب بازي كه مهاجرت ميكنند

ميراكل

به معني معجزه

به نمايش هايي گفته مي شود كه بصورت( موراليته) اخلاقي از آنها ياد مي شود و يا به طور كلي نمايش هاي پند آميز مثل داستان هاي مولانا  و سعدي و ديگر  مشاهيري كه در آثارشان ردي از پند هاي اخلاقي ديده مي شود

در اين نوع نمايش  كاراكتر ها  هم اسامي كلي و اجتماعي دارند و در واقع هر كاراكتر نماينده طيفي است كه نام آن را بر دوش مي كشد مثل خسيس  .  شجاع .  نيكو كار .  خود خواه . 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  |