---------------------------------------به علي كاظمي
گونه هایم را
باران تو
با آن شمیم سرد
با آن عطر رها
و
همه رنگهایی
که در تو بود
که در تو است
خیس
تر
خیستر حتی
می بینم
ومن
مضطرب
کولی
/ آنگونه که نیمای گرگانم از آن یاد میکند نه /
ومن
حال دیگر بی واهمه از
نگاه بد
تنها
کیسه باغبان همسایه ات را
که بار تبر دارد
میدزدم
تا شاید
بیایی
بیایی
بیا!
بیا!
بیا و
آستانه من را از عشق
سرشار کن علی
قسمت سوم
پس از درك اهميت تمرين بيان براي بازيگر آن هم به صورت روزانه و روتين مي خواهيم به اتفاق بشناسيم منابع توليد صدا در بدن را
1. صداي سر
2. حنجره
3. صداي سينه
1.صداي سر
براي شناختن صداي سر دو انگشت نشانه دو دست خود را كنار شقيقه هاي خود گذاشته آوايي را با كشش به سمت بالا ايجاد كنيد
آ.آ.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
سعي كنيد مانند خوانندگان موسيقي سنتي مثلا استاد ناظري آن هم موقعي كه صدايشان را به اوج ميبرند بخوانيد.برای آزمایش با شعر زیر که از استاد سهراب سپهری است و آقای ناظری در کاست در گلستانه آن را به زیبایی اجرا کرده اند شروع کنید
//من در اين آبادي....
صداي توليد شده اگر توانسته باشيد با راهنمايي اندك من به آن برسيد صداي سر است كه براي بيان لحظاتي كه عصبي هستسد و نيز بيان احساسات رقيق البته در صورت تسلط بر آن مي توانيد روي قابليت انتقال آن حساب كنيد
2.صداي حنجره
براي شناخت آن همان دو انگشت خود را كنار غده تيروييد خود قرار دهيد و حرف بزنيد اين عمل را تا لرزيدن كامل انگشتانتان در اثر ارتعاش ايجاد شده در گلو ادامه دهيد در اين هنگام شما به صداي حنجره خود دست يافته ايد
در تمرین و ممارست سخت کوش.شجاع.باهوش.مدیر.خلاق.بی رحم. نقاد. منقود. و از همه مهمتر صبور باشید
ایستاده مردن
آرزوته
مگه نه؟
کور خوندی
کور خوندی عوضی
تو پاک تر از اونی که میون ما
آشغال های چشم روشن
ول بگردی و
واسه ما
خط و نشون!
که چی؟
میگم که!
هی
با تو ام
کور خوندی
من
همون کبوتری ام که
تو اول زمستون
میون یه فوج
فیل
قاب دستمال کهنه ننه دات فایرم رو
درسته
حالیته
درسته قورت دادم
اینم عاروقش
..........................
قسمت دوم
ما دانستيم كه فن بيا ن تا چه اندازه در روزمرگي زندگي نقش دارد و اين كه در هر حد از گويش كه باشيم با تمرين و ممارست و رياضت در اين مقوله خواهيم توانست كه عضلات گويايي خود را پرورش داده تا حد يك سخنور و خطيب بالا برويم
رسد آدمي به جايي
كه به جز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد
است مقام آدميت
مسئله بعدي كه خيلي از نظر نگارنده حائز اهميت است اين است كه م
ا بين حرف زدن و ديگر فعاليت ها ي غريزي فرق بگذاريم
بدين معني كه اگر انساني در يك جزيره بي آب و علف گرفتار شود اتفاقي كه مي افتد اين است كه هر زمان به او آب و غذا برسد خوردن را از ياد نمي برد و يا تا زماني كه هوا به او ميرسد او به طور غريزي نفس ميكشد اما اگر همين فرد مدت زيادي كسي را براي صحبت كردن نيابد درست است كه نميميرد اما ممكن است حرف زدن را فراموش كند
به طور مثال مهاجريني كه از كشور ما سالهاست كه خارج شده اند و سالهاست كه به زبان ديگري با اطرافيان خود مكالمه ميكنند كيفيت حرف زدن به زبان مادري خود را رفته رفته از دست ميدهند و وجود كيفيت باقي مانده هم بستگي دارد به اينكه در محيط پيرامون خود چند هم گويش و هم زبان دارند كه به زبان مادري با آنها حرف بزنند
همينطور كساني كه در كشور خود از شهري به شهر ديگر مهاجرت مي كنند ميخواهم بگويم كه محيط نقش غير قابل انكاري در كيفيت گويش دارد و اين يعني ما بپذيريم كه تمرين در كيفيت بيان و در مانايي گويش و حتي در تغيير اهنگ گويش تاثيري به سزا دارد و نميتوان در اين مورد گويش را با كارهايي كه انجام ميدهيم و نيازي به آموزش ندارند مثل خوردن خوابيدن نفس كشيدن و غيره مقايسه كرد
فن بيان اكتسابي است و براي اكتساب اين فن در حد بالا تر بايد دائم در آموزش بوده تمرين كرد
انسانهاي سالم حد اقل روزي ده دقيقه با خواندن شعر و ترانه و با ريتم هاي متنوع
انسانهايي كه در بيان مشكل دارند حد اقل روزي سه ساعت زير نظر كسي كه به هدف مند كردن تمرينات در جهت بهبودي وارد است و با تمرينات فرسايشي بيمار را در يك زمينه قوي و در ضمينه هاي ديگر عقب نمي اندازد
هنر مندان بازيگر حد اقل روزي شش ساعت در سه ست
صبح با تمرينات نرم و كم انرژي
ظهر با تمرينات آوايي و حجمي براي قدرت و حجم صدا
و عصر با تمرينات ريتميك و سرعتي در كنار ارتباط با پژواك صدا در كساني كه امكان اين تمرين را دارند
به نام آنكه هستي نام از او يافت
از اين به بعد سعي ميكنم آنچه در مورد فن يا فنون بيان آموخته ام را به دفعات در وبلاگ خود بياورم شايد در كل مجموع نوشته هايم بتواند براي خودم يك يادآوري و مرور آموخته هايم باشد
آولين مسئله در بيان آموختن خود بيان است
اينكه بيان چيست؟
بيان مخلوطي از نيروها و هواي خروجي تحط كنترل حنجره است
كه هنر مند با تمركز ميتواند به آن حالت ارتجاعي بدهد و آن را به صورتي كه ميخواهد عرضه كند
در واقع تفاوت ميان هنر مند و انسان عادي در اين ضمينه در اين نكته است كه
انسان عادي به آنچه ميگويد مي انديشد و هنر مند علاوه بر آن به چگونه گفتن هم مي انديشد
يك يوناني كه ظاهرا خطيب و سخنور معروفي هم بوده به نام دموستن از الگو هاي بينظير كاربرد فن بيان به حساب مي آيد
ايشان ظاهرا لكنت شديد زبان داشته و هرگز به برطرف نمودن اين نقيصه كه آن موقع خيلي بيشتر از امروز لا علاج مينموده فكر نمي كرده
اما از آنجا كه بعد از فوت والدينش قيم خوانوادگيش تمام اموال او را صاحب ميشود و او براي دفاع از خود در دادگاه نياز داشته كه بتواند خوب و راحت صحبت كند
بدون اينكه از كسي آموزش ببيند شروع به پايه گذاري هنري ميكند كه امروزه ما آن را فن بيان ميشناسيم
همين تكنيك امروزي سنگريزه در دهان گرفتن هم از ابداعات او بوده
او با تكيه بر فعل خواستن و با ممارست بسيار توانست نقايص خود را در بيان از بين ببرد و به فراموشي بسپارد
اما ما هرگز كار بزرگ او را فراموش نميكنيم
سرزمين من
باغ کهنه خوشتن داری خود را
سالهاست
با تلفن همراه و مايو
تاخت زده است
ومن
آره
درست شنيدی
همين من
خاکستری ترين لبخند خود را
هر روز
هر شب
هر روز خيس
و
هر شب سرد
به ترنمی هديه ميکنم
که مرا
ميروياند
می شکوفاند
و
به بار مينشاند
تا
پاييز
راستی
ديگه
چون سرود آهی
کز دلم میخیزد
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون صدایی از دل
وقت آواز اذان
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون دلم پر ز خروش
پر ز آواز سکوت
به دلم میشیند
لذت آغوشت
ای دو صد تازه قدم
ای دو صد ساز و صدا
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون نوای نی دور
و سکوت دره
به دلم میشیند
لذت آغوشت
مریم پاک و عزیز
ای ز لذت سر ریز
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون شمیم بویی
کز لبانت سرشار
به دلم میشیند
لذت آغوشت
ای وصالت کوتاه
و نگاهت ساده
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون ستاره در شب
و شهابی پر نور
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون سرودن در خواب
و ترنم در شب
به دلم میشیند
لذت آغوشت
بوسه ای از لب لعل
یک بغل آرامش
به دلم میشیند
لذت آغوشت
لذتی رویایی
نه که در فکر دلم
به دلم میشیند
لذت آغوشت
چون چکاوک در باد
که اصم میخواند
به دلم میشیند
لذت آغوشت تا ثریا لبخند
تا ثری ناله و درد
به دلم میشیند
برای تو
برای هر کجاوه ای
که هر
که هر
که هر کجاوه ای
که هر غروب
برای من
برای تو
قصه میگه
میخوام بگم
که من باید
آره دیگه
میخوام بگم
که من
باید
برای هر
کجاوه ای
که هر غروب
تو هر سکوت
و ...واسه
فرو شدن
و
تو شدن
تو هر سرور
منو میخواد
که گردنم
رو از تنم
جدا
کنه شعار میدم
منو ببر
منو ببر
به اون دورا
منو ببر
کجاوه ای
که هر غروب
منو می خوای
که سر ازم جدا کنی
باهات میام
کجاوه بلور من
منو ببر
منو ببر
پوپک!
بدرود
فردایی دور!
و
شاید نزدیک!
من
ما
من نیز
خواهم آمد
{پوپک گلدره با همه استعدادی که هنوز شکوفا نگشته بود رفت}
{پوپک
سر انجام
نتوانست حجم معالجاتش را تاب بیاورد }
و
رفت
کوچ غریبی داشتی پوپک
یا زهرا!
از تو میخواهم
پوپک ما را
چون طفلی
در کنار بگیری
پوپک ما تنهاست
از تاریکی میترسد
دست های سرد او را گرم کن
مادر!
زهرا جان!
تو را به حق تشنه کربلا
که از همه دارایی عالم دوسترش میداری
پوپک ما را تنها مگذار
پوپک ما
هنوز طفلی بود
تنهاست
غریب است
اورا در آغوش بگیر
او پاک است
یا زهرا!
پوپک!
پوپک!
آهای دختر دریا!
صدای منو میشنوی؟
با من بگو
یا زهرا
یا زهرا
یا زهرا
تو
آره
تو
دور بودي
دور
شدي
نيومدي
دور تر شدي
رفتي
حتي يه دقيقه
فكر نكردي
اين جارو!
اينو باش!
منتظره!
عجب خريه!!!!
آره
عجب
خريم
عجب خريم!
تو مي ري
و من
هنوز
فكر مي كنم
كه رفتي
ندارمت
تو دست من نيستي
پيشم نمياي
هي هي هي
خداييش
عجب خريم!!!!!
------------------------------------------اسفند84
آره همین تو
ناسیونالسیتی
گفت
....
بهش بر خورده بود
بهت بر خورده بود
چرا وقتی بهم سر میزنی
مطالبم رو نمیخونی
بهت بر میخوره
آره
به منم بر میخوره
آسمون روی سر منم آبیه
خداییش
من
من
آره همین
من
با این موهایی
که ندارم
و
کفشهایی
که فروخته ام
و
لباسی
که تو
هستی
تو
تو
با آن شمیم زاگرسی ات
تو
همین تو
لباس من
و
یک دمیا فاصله
که میان ماست
هرکجا هست
خدایا
به سلامت دارش
نور متمركز وسط سن؛ مرد روي ويلچر و رو به ماست در يك دست اسلحه اي به دست دارد و دست ديگرش غرق خون است .
نور ميرود وسمت راست صحنه مي آيد مرد با ويلچر دائم به چپ و راست ميرود
صداي زن
من؟…
مرد
/در حالي كه گويي به او پاسخ ميدهد و سخت عصباني است/
آره … تو… اگه به مشق من...تنفر...نمي ريختي
صداي زن
اون مال سيزده سال پيش بود
/ زن وارد نور ميشود و رو به ما/
بيست سالم بود تو سرم پر بود از شور و شعار و…/لب میزند/ ما بايد زندگيمونو وقف باز ماندگان /لب میزند/ ….حرفهاي چسكي و پفكي…
/رو به مرد/
عشق مال تو فيلماست… اونجا سيزده سال تو يك دقيقه ميگذره… اما واسه من هر دقيقه اش احساس شده
مرد
من… شرمنده ام
زن
/مرد را دور ميزند/
ديگه دوره شرمندگي هم سر اومده...شرمندگیتو ببر بجای پول پیش خونه بده ...میشه؟ … عزيزم… پس دعا كن فردا …بشه… وگرنه
مرد
وگرنه؟…
زن
/كنار او مي نشيند/
واقع بين باش...ببین...…... واسه من داره دير ميشه… سيزده ساله كه تو قراره كاري پيدا كني و منو ببري خونه ات و منم… هنوز … خودسرانه منتظرم… چرا ؟ چون دوست دارم…
/ با خود/
دوستتدارم...دوستت دارم
/به مرد/
… داشتم… اما اگه ما نميتونيم به هم برسيم … اگه نميتونيم با هم خوشبخت باشيم…
مرد
نميتونم؟…نمي تونيم؟
زن
پدرم… يك همكار داره … كه … پسرش…
مرد
/فرياد/
خفه شو…
زن
به من حق بده عزيزم …
مرد
اما تو زن مني…
زن
/وحشيانه مي خندد/
چه مزخرفي؟… من زن توام… تو مرد مني… تو مردي…؟
/مرد گوشهايش را مي گيرد/
تو مردي؟… كو ؟… مردونگيت كجاست…؟
/ در گوش مرد/
تو سالها پيش مردونگيت رو كنار يك خمپاره شصت جا گذاشتي
مرد
/با فرياد/
نه… اين يك كابوسه… حقيقت نداره… حقيقت نداره … حقيقت نداره...من الان بیدار میشم و میبینم تو نیستی...تو...
نور ميرود نور وسط سن مي آيد مرد در نور است رو به ماست صدايي از بيرون
خودت رو تسليم كن… راه فرار نداري … اسلحه ات رو تحويل بده … باور كن تموم خونه …
/ نور فيد . نور سمت چپ/
مرد در حال صحبت تلفني/
راجب به اگهيتون … بله … خواهش ميكنم گوش بدین ... بله من تموم شرايط … بله … … خير خیر...خیر...خیر...خیر...… اما مدرك تحصيلي قيد نشده بود …الو…الووو
/گوشي را زمين ميكوبد با فرياد/
قطع نكن لعنتی...من یک...
خود را آرام ميكند/
الا به ذكرالله تطمئن القلوب
/ دوباره شماره ميگيرد/
/نور فيد نور سمت راست/
زن
مصاحبه؟
مرد
حتما قبول ميشم
زن…
قول ميدم…يعني … انشا الله .. قبول
زن
اگه نشدي چي؟
مرد
…
زن
پدرم قبول نمي كنه…تحمل نميكنه…
مرد
اون هيچ وقت تحمل نكرده … حتي از همون سيزده سال پيش …
زن
حق داره
مرد
حق داره…؟
زن
شانه هايش را بالا مي اندازد
خوب آره
مرد
چطور يك دفعه محق شدن ايشون… اونم بعد از يك خاستگاري چرب و ….
زن
/با سرعت به طرف مرد و سیلی محکمی به او میزند/
خيلي بيشرمي…
/میرود/
مرد
/فریاد/
من چي …من حق ندارم
/با خود/
سيزده ساله كه دارم ميكوبم…نميشه ديگه … جور نميشه… خودت كه شاهدي با اين وضعم سر هر كاري كه ازم بر ميومد رفتم… بليط پاره كردم...اتوبوس...سینما… منشي شدم… نگهباني كردم… ديپلم دارم اما انگاري بيسوادم… حقوق هيچ كاري … خواسته هاي پاپاي شما رو جواب نميده… مگه تو قرار نبود تو يك چادر با من زندگي كني؟...مگه تو ...عاشق..آرمانهام نبودی...مگه تو…
صدایی از بیرون
آخه اين چه كاريه مرد… ميخواي باد تو آسياب د شمن بندازي … ميدونم سختي زياد كشيدي… اما خودت نخواستي … ده لا مسب …يارو باد گلوله به لاله گوشش خورده الان صاحب همه چي شده تو چرا…….اون بدبخت چه گناهي داره …
صداي بيرون ادامه ميدهد و فيد ميشود /
مرد
/با خود/
مي خواست بره زن يكي ديگه بشه … نمي تونستم بذارم… نميذارم... نمیزارم… من…مردونگيم رو …كنار يك خمپاره شصت … جا … نگذاشتم… مردونگي من…
/اسلحه را به شقيقه اش نزديك ميكند/
اينجاست…
/كمي خيره به ما و صداي شليك گلوله نور ميرود صدا ي زن از بيرون كه در ميزند/
در رو باز كن عزيزم … اونجايي … يك صداي بدي اومد … عزيزم باز كن… داري نگرانم ميكني…
فعلا تموم
هر گونه استفاده از این متن منوط به تماس با این حقیر است
قبولی
قبولت داریم
میخوامت
دلی!
با حالی
لذتی
مشتی!
مشتی!!
آهای
میشنفی
دارم مجیزت رو میگم
دارم میگم
میگم
میگم
دو
دو....
می آیم
از مزار کسی
که نمیشناختمش
که
من
همین
من
هرگزی
طولانی
اورا
ندیده ام
اورا نشنیده ام
گفته اند
صدای قشنگی داشت
دور تر
مادرش
چهارقد کهنهاش را
به ثمن
نگاهی سرد
می فروخت
با فنجان
دور تر
خیلی دور تر
دست سرد من
روی سنگ قبر
سرد تر او
و او
آرام
آرمیده است
مادرش
مشدی آمنه
دیروز
که هنوز
رگهایش
از معده اش
تند تر میدوید
گفت
انگشت زد
چیزی نمیخواهد
امروز
گرسنه
تشنه
ودیگر
رگی ندارد
که بدود
که بدواند
آوخ
آوخ دیر است!
مشدی آمنه!
آن روز
امروز است
وامروز
همین امروز
تو هرگز به دنیا نبوده ای
پس
تاج بر سر بنه
و فریاد کوتاه خود را بمک
بگو
به من که از مزار می آیم
به من که
سنگ قبر طفل تو را
طفل تو را
طفل تو را
در باران
وجنگل
رقصیده ام
به من بگو
از ....

---------------------------------من جدا خواهم شد
بوسه
از فكر تو
رفت
ديده در مدح تو
مرد
وصدا
بي رمق
وا مانده
تا نك حنجره خسته زرافه رسيد
گوش غواص صدف را
لرزاند
تن من
آبي شد
دل من
راضي تر
وتحمل
وتكامل
وشلخته در آب
روي لذات تمام مردم
سايه شك بردن
من و تو
آبي تر
من و تو
در لحظه
پي سالاد و خروس و سايه
پي لغزيدن و لغزاندن ا حساس بشر
وامانده
من و تو
اما باز
خسته از
طيف صداي مرحم
و تحمل
و تكامل
وشلخته در آب
من همانم
بوسه!
فكر غواص صدف ها در آب
فكر دزديدن و نوشيدن شير از پستان
من همانم
بوسه!
من شلخته
در آب
غوص خود را
تا ته
تا سر منزل او
كه رفته است
كه مرده است
ميبرم
راضيتر
من همانم
در آب
فكر دزديدن شير از پستان
وخروس مردم
وسرود سايه
و كمي آنسوتر
اين منم
تنهايم
و شلخته در خود
غوص خود
در گلدان
چه عبث مي جويم
اين منم
تنهايم
من همان تنهايم
مزدكم من!
نيستم!
من مردكي تنهايم
وتحمل
وتكامل
و غرور
من جدا خواهم شد
من جدا خواهم شد
زاده فکر انسانی است که به هیچ چیز امید وار نیست و نا امیدانه زندگی میکند
آیا میدانید دادائیسم
از زمان جنگ جهانی اول به بعد به وجود آمد
آیا میدانید دادادیسم
با هرآنچه در دایره عقل و منطق و اخلاق و هنر بگنجد مشکل دارد
آیا میدانید دادائیسم
در ۱۹۱۶ و در یک آب جو فروشی درزوریخ و توسط حضرات عظام تریستان تزارا رومانیایی و هانس آرپ آلزاسی و دو نفر دیگر که به زعم مرجع اطلاعاتی اهل آلمان بوده اند در حالت مستی به وجود آمد
آیا میدانید دادائیسم
اینگونه دادائیسم شد که جناب تزارا در حالت مستی با چاقو قسمتی از کتاب لغت لاروس را میبرد و از تلفیق حروفی که از کتاب کنده شده بود لغت دادا به وجود آمد؟
آیا میدانیددادائیسم
این تراوشات زاییده مستی و میخوارگی در ابتدا در تصور همگان جانشین کوبیسم بود
آیا میدانید دادائیسم
فلسفه تمسخر آمیزی بود که در کوران زندگی فلاکت با ر بعد از جنگ اروپاییان برای مخالفت با ادبیاتی هایی که در آن زمان هم دست از تراوشات فکریشان دست بر نمی داشتند به وجود آمد
آیا میدانید دادائیسم
...
نخند
جدی گفتم
باور نمیکنی
حالا میبینی
فعلا دارم ویرایشش میکنم
اه
اه نخند
حالا ببین
و اين گليم پاره
با روزنه هايي
برنگ خاك
و برنگ ريگ
ومورچه هاي حريص تابستان
كفش شبهاي تنها خوابي من
وتو
خوب خوب
خوب من
خوب خوب كاغذ كاهي و كهنه و فرسوده ريخته در زباله همسايه
با صداي تو
اين گليم كهنه
همين گليم كهنه
با روزنه هايي
برنگ خاك
و برنگ خوب ريگ
رفو مي شود
و هنوز
هندوانه سرخ راه راه
شيرين شده
يخ زده
مي چسبد
به دل تابستاني من
و
همخوابه من
به همه كهنگي گليم پاره من
چنگ زده
آرزوهايش
ديگر
نه
ديگر بر باد نمي رود
ديشب
ديروز
ديشب خيس
و ديروز
سرد
و همه روزها
و شب هاي
خيس
وسرد
كه مي آيند
كه رفته اند
من
فكر
رنگارنگ تو را
در كاغذي
پوسيده و نم دار
مرور ميكنم
مرور كردم
و هميشه
من
همين من
هميشه
حالت اشك تو را
وصدايي
گنگ تر
از آن را
نقاشي ميكنم
من
همين من
حزن انگوري رنگ تو را
مينويسم
نوشته ام
رنگ ميزنم
رنگ زده ام
و بعد
نقاشي كامل نشده تو
هر بار
پاره مي شود
سر ميخورد
وزباله هاي بي رمق
به تو فكر ميكنند
اما تو
همين تو
باز
با آن سكوت هميشگي ات
كه زجرم ميدهد
نوشته مي شوي
رشد ميكني
و ميروي
در گلداني
كه
به قد تو نيست
به هرچه تو
سو گند
من
همين من
ديشب
ديروز
ديشب خيس
و ديروز سرد
گلدان تو را
شكستم
با مشت
و به هرچه تو
همين تو
با آن قواره اي
كه مال تو نيست
ميدانم
به سرعت
با قدرت
چون ديشب
ديشب خيس
و ديروز
ديروز سرد
وهمه روز هاي
خيس
وشبهاي سرد
كه مي آيند
كه رفته اند
مي آيي
مي آيي
از سوراخ ديوار متروك خانه پدر بزرگ
و شكاف صخره هاي غربت زده جنگل دور
وز ميان ماسه هاي كف هر رودخانه آويزان
وسكوت دل شنهاي فراوان كوير
ميدانم
حتي تو
از ميان
صدف يك تخم مرغ
و رحم
مادر
بيرون مي آيي
مي دانم
مي دانم
فكر تو
و
كاغذ پوسيده و نم دار من
و رسم هرچه
شبهاي خيس
و روز هاي سرد
وهلوي صداي تو
هر تابستان
آبدار تر
ميرسد
-----------------------تابستان 81
-------------------------------------------يا مهدي
در روز باشکوهی اینچنین
من
با کوله باری تهی از ترانه
و نور
پر نور
در سایه
انتظار تو را دارو
تو همه خلاقیت من
هنگام
نمازی
تو مهدی
--------------------------------آسمان
آسمان
تو
تو
همین تو
با آن رگهای
هرزه
با آن
بوی
نا
و
علت
و
معلومیت بارش تگرگ
ومن
تشنه ترین نگاه هیز تورا
میپرستم
چون
تو
همین تو
با آن
رگهای
هرزه
و...
و آنچه تکرار نمشود
حرف منست
آزمایش
آزموده
آرمیده
خوابیده
مرده
بد تر
بد تر
رفته
آزمایش
مال منه
مال توست
بکش
بخور
دم نیار
ببین
آسمون من
مث یه نوار پاره
قشنگه
ولی
نمیخونه
صداش در نمیاد
بکش
بخور
دم نیا
صدات در نیاد
آره
میبینی
آزموده
مال
منه
چرا نمایش نامه بخوانیم؟ (ادوارد آلبی)
وقتی نمایشی به روی صحنه می آید و توسط بازیگران اجرا می شود ،هویتی مستقل پیدا می کند و به سختی می توان گفت همان چیزیست که منظور نویسنده ی نمایشنامه بوده است. اجرا تنها تفسیر خاصی از نمایشنامه را ارائه می دهد و برداشت ما از نمایش نیز خود تفسیر دیگریست و در واقع ما بطور غیر مستقیم و با دو واسطه با متن اصلی ارتباط برقرار می کنیم و ممکن است با منظور اصلی نویسنده فاصله چشم گیری گرفته باشیم.البته خواندن نمایشنامه نیز تفسیر شخصی ما از متن است اما در این حالت تعداد واسطه ها کاهش می یابد و از میزان تاثیر عوامل خارجی بر برداشت ما از نمایشنامه کاسته می شود.
گاه اجرایی ، نمایش را بهتر یا بدتر از آن چه که هست نشان می دهد.وقتی داور مسابقه ی نمایشنامه نویسی هستم به داوران توصیه می کنم متن نمایشنامه ها را بخوانند و اگر اجرا را دیده باشند تاکید بیشتری خواهم کرد.اغلب اوقات متن نمایش را بسیار بهتر از اجرای آن یافته ام یا متوجه شده ام کارگردان ، نمایشی را بهتر از آن چه نوشته شده به اجرا در آورده است.امروزه مشکل تئاتر بیشتر شده و به اشتباه تصور می شود که اجرا ، خود آفرینشی دوباره است حال آن که به نظر من اجرای صحیح آنست که تاثیر عوامل خارجی چون بازی بازیگران و کارگردانی و طراحی و حتا متن نمایشنامه به صفر برسد تا با نیت واقعی نویسنده روبرو شویم.کارگردان بی آنکه نظر نویسنده را جویا شود متن را اضافه و کم می کند ، تغییر می دهد و برداشت شخصی خود را به اجرا در می آورد.
روزی با رهبر ارکستری صحبت می کردم. قرار بود قطعه ای را با گروهش اجرا کند . من اتفاقا آهنگ ساز آن قطعه را می شناختم و او را تحسین می کردم و مشتاق بودم زودتر از اجرا آن را بشنوم.رهبر ارکستر نت قطعه را به من داد و گفت که چرا آن را در ذهنم نمی خوانم؟من موسیقی نمی دانستم و نمی توانستم آن را بخوانم اما اگر باموسیقی آشنا بودم ، به راحتی می توانستم پیش از اجرا آن را در ذهنم اجرا کنم و نگران این هم نباشم که اجرای نوازندگان خوب خواهد بود یا نه ، بلکه خود قطعه را بی تاثیر از عوامل خارجی و کیفیت اجرا می شنیدم.شباهت زیادی بین این موضوع و خواندن نمایشنامه وجود دارد.وقتی کسی نمایشی را می خواند می تواند آن را همان طور که نویسنده دیده و برداشت کرده است بدون دخالت عوامل صحنه و کاگردان ببیند و در ذهنش اجرا کند و در حقیقت با اجرایی دست اول و واقعی روبرو شود.وقتی رمانی می خوانید و نویسنده غروب آفتابی را توصیف می کند ، شما فقط کلمات را نمی خوانید بلکه آنچه را کلمات به تصویر می کشند می بینید و اگر نویسنده گفتگویی را نوشته باشد ، شما هنگام خواندن گفتگو آن را می شنوید.روند اجرای نمایش در ذهن نیز به همین ترتیب صورت می گیرد. به راحتی می توان نمایشنامه ای را همچون رمان در ذهن اجرا کرد.پیش از آنکه نمایشنامه هایم به اجرا دربیاید شکسپیر و چخوف می خواندم و وقتی اجرای آن ها را می دیدم با چیز متفاوتی روبرو می شدم که با نمایشنامه اصلی متمایز بود.
هر چه بیشتر نمایشنامه خوانده ام مهارتم برای اجرای ذهنی آن ها بیشتر شده است و بیشتر ایمان آورده ام که هیچ اجرایی ، نمایشنامه خوبی را بهتر از آن چه که هست به تصویر نخواهد کشید و همیشه عواملی چون ناآشنایی بازیگر با متن اصلی و تفسیر ما از نمایش در جایگاه مخاطب ، تاثیر بسزایی در اجرا می گذارند و فاصله آن را با متن اصلی نمایشنامه بیشتر می کنند.//
متن فوق را وقتي خواندم تا مدتها درگير با سادگي بيان نويسنده اش بودم
واقعا هم اينگونه است ما وقتي يكي از كارهاي شكسپير را ميخوانيم متن با بهترين كيفيت در ذهن ما در حال اجراست حال آنكه ممكن است در اجراي صحنه اي به نيمي از آن كيفيت هم نرسيم
گرچه لذت اجرا كردن و اجرا ديدن آنقدر زياد است كه اين نقيصه را جبران ميكند اما اين مسئله به ما خاطر نشان ميكند كه با خوانش و خواندن هرچه بيشتر نمايشنامه كيفيت اجراهاي ذهني خودمان را براي به تصوير كشيدن ميزانسن ها ي تماشايي تر بالا ببريم نظر شما چيه
خاموشي
به
از اينكه
چون بيگانگان
ماتم را در بغل
و غم را در كنار
ببينيم

بدرو د
پوپک!
بدرود
فردایی دور!
و
شاید نزدیک!
من
ما
من نیز
خواهم آمد
{پوپک گلدره با همه استعدادی که هنوز شکوفا نگشته بود رفت}
{پوپک
سر انجام
نتوانست حجم معالجاتش را تاب بیاورد }
و
رفت
کوچ غریبی داشتی پوپک
یا زهرا!
از تو میخواهم
پوپک ما را
چون طفلی
در کنار بگیری
پوپک ما تنهاست
از تاریکی میترسد
دست های سرد او را گرم کن
مادر!
زهرا جان!
تو را به حق تشنه کربلا
که از همه دارایی عالم دوسترش میداری
پوپک ما را تنها مگذار
پوپک ما
هنوز طفلی بود
تنهاست
غریب است
اورا در آغوش بگیر
او پاک است
یا زهرا!
پوپک!
پوپک!
آهای دختر دریا!
صدای منو میشنوی؟
با من بگو
یا زهرا
یا زهرا
یا زهرا
برای تو
برای هر کجاوه ای
که هر
که هر
که هر کجاوه ای
که هر غروب
برای من
برای تو
قصه میگه
میخوام بگم
که من باید
آره دیگه
میخوام بگم
که من
باید
برای هر
کجاوه ای
که هر غروب
تو هر سکوت
و ...واسه
فرو شدن
و
تو شدن
تو هر سرور
منو میخواد
که گردنم
رو از تنم
جدا
کنه شعار میدم
منو ببر
منو ببر
به اون دورا
منو ببر
کجاوه ای
که هر غروب
منو می خوای
که سر ازم جدا کنی
باهات میاه
کجاوه بلور من
منو ببر
منو ببر