تبليغاتX
پایین گذر سقاخانه
تئاتر و هنرهای نمایشی

محسن مقامی را بهتر بشناسیم. او را و ادبیات خاص خودش را.

از روزی میگویم که برای اولین با ر او را دیدم . کاری داشت به نویسندگی و کارگردانی خودش به نام //رکوئیم در صحرا//فوق العاده تحت تاثیر قدرت نویسندگی او قرار گرفتم 

کاری بود سرشار از دیالوگ های شعر گونه و پر از تصاویری که هر ذهنی را بی اختیار معطوف به خود میکرد

موضوع نمایش پیرامون  قصه حضرت ابراهیم میگذشت  اما نه به طور قطع ابراهیم خلیل که شخصی به نام ابراهیم  که پسری به نام اسماعیل دارد درست در شرایطی قرار میگیرد که حضرت ابراهیم برای قربانی کردن فرزندش  در آن قرار داشت و این بین شخصیت های دیگری از سایر قصص قرآنی را هم در نمایش میدیدیم که هر کدام  نقش خود را در رخداد نمایشی و آنچه بر سر ابراهیم رخ می داد  ایفا می کردند و ...

خود محسن مقامی در این نمایش نقش ابراهیم را بازی میکرد که من با دیدن بازی او  مطمئن شدم  کسی را میبینم که روزی از افتخارات تئاتر استان خواهد شد و این اتفاق به زعم بنده خیلی زودتر از آنچه انتظارش را میکشیدم  رخ داد و او سال بعد از آن نمایشی داشت به نام // مرا روی بومم چال کنید//

نمایش آنقدر زیبا بود که من تا چند ماه درگیر میزانسن ها و جلوه های بصری آن بودم  که اگر آقای مقامی در انتخاب و یا در هدایت بازیگران دقت بیشتری به خرج میداد  به یقین تئاتر فجر هم از دیدن این نمایش زیبا محروم نمیشد

 

 

 

 

 

 

 

 

ايمان دارم سال ديگر شاهكاري خيره كننده تر از او خواهم ديد  . محسن مقامي فرديست آرام چون دريا و صبور چون خودش  . مهربان چون درخت و البته متعهد  كه تعهد او را و رد پايي از اين عرق مثال زدني به ژانري كه در آن فعال است را از پيگيري كارهايش به خوبي ميتوان ديد و من به خاطر اينكه او هر گز براي  جلب توجه ديگران كار نميكند به او تبريك مي گويم .

محسن مقامي سبك مخصوص به خودش را دارد و اين نه به نظر بنده كه به زعم اكثر اهالي تئاتر كه  ميشناسم  همه او را صاحب سبك ميدانند  سبكي كه هنوز تا تكميل شدن فاصله دارد اما اين فاصله آنقدر نيست كه زبان الكن من در حد مقدورات به تقدير از او باز نشود

به اميد ديدن كارهاي بهتر از او

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

 

 

۱.از زمان در اختیا ر گرفتن بازیگر تا روزی که او  از آن روز به عنوان آخرین روز یاد میکند باید نسبت به نقشی که بازی میکند  احساس  مسئولیت کند و هرگز نباید خود را در معرض فرسایشات فکری و روحی قرار دهد

۲.هرگز به جای او بازی نمیکنم بلکه اورا با راهنمایی به آنچه میخواهم نزدیک میکنم . همیشه از کارکردن با کسانی که برای بیان خواسته خود به من به جای  من بازی میکنند زجر کشیده ام

مومن هستم به اینکه آنچه بازیگر خود در نتیجه تحقیق و جستجو از  کاراکتر خود به دست می آورد بسیار ماندنی تر است از آنچه من بخواهم به او به زور بخورانم

۳.به اعتقاد من تحلیل از تمرین مهمتر است اما باید مراقب بود که تحلیل دست جمعی به طرف لج بازی و فرسودن بی مورد نرود . و نقش یک کارگردان موفق در استقبال از تحلیل و هدایت آن به سمت یک   تئوری مفید  و ایجاد فضای اثبات این تئوری خیلی حائز اهمیت است

۳.از  بروز خلاقیت در بازیگر استقبال میکنم و دست اورا نمیبندم اما به خلاقیت او جهت دلخواهم را میدهم و  اگر با یک حرکت یا میزان سن ابتکاری و فردی بازیگر مخالف باشم  دلیل مخالفتم را کاملا برایش توضیح  میدهم  اگر نپزیرد نشانه این است که یا من یا او دچار یک اشتباه در استفاده مفید و موثر از تکبر خود هستیم

کارگردان موفق این خطا را می یابد و برای رفع آن به خود و بازیگرش کمک می کند

۴.خیلی زود سعی میکنم با نقاط ضعف بازیگرم آشنا شوم و از انگشت نهادن بر آنها بپرهیزم میدانم این مسئله که من مراعات این موارد را میکنم بر قدر دانی او می افزاید

۵.به پیشنهادات بازیگران در هر مقطع سنی که باشند گوش می دهم و اگر با آنها مخالف باشم در صورت امکان علت مخالفتم را توضیح میدهم مومن هستم که لابه لای پیشنهادات  که همگی برای زیباتر شدن کار هستند ای بسا مطالبی بیرون می آید که شاید هرگز به ذهن من نمی رسید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 3:36 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

شهريور و باران.

 عجب قصه ايه ...

 اين همه احساس تعجب ثريا

از بارش ناگهاني باران

آن هم در  وسط يكي از روزهاي تابستاني بود .

 غروب غم انگيزي بود و ثريا كه داشت نوه دار ميشد چشمش به در بود كه هر لحظه قابله از راه برسه و عروس زيبايش سكينه را از آن همه درد و رنج نجات بدهد.

سال هزارو  سیصد وبيست و چهار هجري شمسي بود

و ثريا  با دو پسرش كه بازماندگان عبدالرحمن شوهر مرحومش بودند

در يكي از مركزي ترين و قديمي ترين خانه هاي شهر گرگان محله شاهزاده قاسم  در كنار همسايگاني كه خانه را با آنها شريك شده بودند  زندگي ميكردند

شعبانعلي و حجت الله پسران ثريا بودند كه اولي-بیست ودو  سالش بود و دومی چهارده سال داشت

  و آن غروب غم انگيز كه ما ثريا را كنار ايوان خانه در حالي كه به بارش بي امان باران خيره شده بود تنها گذاشتيم

نو عروس شعبانعلی اولين فرزند خود را به دنيا مي آورد

و او

 ايوان چوبي خانه را كه رابط سه اتاق بود و دوتا از آنها متعلق به آنها بود و اتاق سوم هم متعلق به آقا چیت سازباز مانده ازخواهر عبدالرحمن بود با سر و صدايي  كه هم آوا با فرياد سنگ فرش حياط و باران بود  مي رفت و مي آمد

به مادرش ثريا كه ميرسيد محو آرامش و اقتدارش مي شد

 و بدون اينكه به خود اجازه حرف زدن بدهد

 از او دور ميشد

و ثريا بي توجه به او زير لب دعا ميخواند شاید  قابله زودتر بيايد

ثريا هميشه همين گونه بود  بدون اينكه كسي به  او آموخته باشد  هميشه محكم بود

 گويي زندگي به او آموخته بود

 كه هر لحظه از زندگي ما ميتواند آبستن حادثه اي تازه باشد  .

او از ثلاله پاك بني هاشم بود

یعنی سید بود

و اصالتا اهل روستايي در اطراف گرگان به نام يساقي بود 

 او خوب ميدانست اگر از شهر به خواستگاري او آمده اند

حكما داماد ايرادي دارد

و داشت .

عبدالرحمن هوش و حواس درست و حسابي نداشت

 و گه گداري از خود بي خود ميشد

و به مقصدي نا معلوم از خانه خارج ميشد 

 و ثريا بايد تمام آن حوالي را با الاغي كه از برادرش قرض مي گرفت

بگردد

 تا او را واله و شيدا

.... بيابد

  و بعد هم يك روز....

ثريا بعد از رحمن با وجود خواستگاران زيادي كه داشت هرگز شوهر نكرد و به بزرگ كردن تنها كودكاني كه از ده فرزندش زنده مانده بودند همت گماشت  كودكاني كه هر كدام به دلايلي ميمردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

-----------------------شاخه سبز خيال

 

سرود

 سبز

آن فرهاد كش

فرهاد كش

فرياد

كه خطي

بر وجود

بي وجودخامشم بود

وهم

وهم

وهم

بادي

به بي رحمي

به

به

سوسوي

شكوه

به

همه

 سوسوي

شكوه

شمع

كم نورم

فرود

دشنه

شيرين

درون

چين

 پيراهن

سرود

برق شمشيري

و

و

ونجواي

ونجواي

چكاوك ها

لب س

لب سردي

به

ل

لبهايم

برودت

در صداي

تو

و

نخوت

در صداي

من

و

پاي من

همين پايم

فرود كهنه تنهاي يك عابر

لب سردي

به من

خنديد

وقلب من

همين

قلبم

درون

هاله

غم هاي دردآور

براهي كه

كسي نشنود

چون

باران

فرود آمد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

گوشها یی دیگر از  اجرای نمایش پایین گذر سقا خانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

 پوستر نمایش پایین گذر سقا خانه

اجرای این نمایش نامه که بزودی در دستور اجرایی گروه آقای هادی مرزبان قرار خواهد گرفت  در گرگان با بازتاب های مثبت و منفی فراوانی همراه بود اما به شخصه جمع بندی نقطه نظرات را مثبت ارزیابی میکنم به نحوی که تشویق به اجرای اثر دیگری از این نویسنده توانا شده ام

هاملت با سالاد فصل

اثری کاملا متفاوت با دیگر آثار این نویسند ه ارزشمند که به نظر من اجرای آن می تواند  قدمی مثبت در راه اعتلای هنر نمایش در استان باشد از این رو از تمام کسانی که اهل فن بوده و این نمایش را خوانده اند تقاضا دارم  تحلیل خود را و  نظر خود را در مورد این متن برای من بنویسند مخصوصا از نظر نویسندگی و متن   چرا که میخواهم  در اجرای این متن تحلیلی به خطا نروم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

---------------------------ميخوامت

صدات نمياد

نميبينمت

نيستي

كم رنگي

رفتي

رفتي

حال مارو

تو

رفتي و

گرفتي

بوت ديگه نيست

هيچ بويي نيست

ديگه

نه

ديگه اصلا

 هيچ بويي

نيست

فقط

فقط

يه دفعه

يه دفعه ديگه

بلندو

شنيدني

برام بگو

بگو كه

بگو كه

دوسم داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

طرح اجرای نمایش //هاملت با سالاد فصل// نوشته منحصر به فرد استاد رادی به مراحل خوبی رسیده است و پس از انتخاب بازیگران که به جز یک مورد{ که البته مورد کم اهمیتی هم نیست} بقیه بازیگران آن انتخاب شده اند در قسمت انتخاب دکور و لباس  به پیشرفت های چشمگیری رسیده ام و در انتخاب میزان سن ها و مکتوب نمودن میزانسن های انتخاب شده هم به پیشرفت هایی دست پیدا کرده ام

پنجشنبه گذشته  جلسه هفتگی انجمن نمایش گرگان اختصاص پیدا کرد به جلسه نقد و بر رسی نمایش //پایین گذر سقا خانه// که اگر چه جمع کثیری از کسانی که پشت سر انتقاد میکردند نتوانستند در جلسه حضور پیدا کنند اما با مساعدت عده ای از دوستان جلسه با مدیریت آقای غلامعلی رضایی از پیشکسوتان هنر نمایش استان و یکی از اعضائ هیات مدیره انجمن بر گذار شد  .

بیشتر بحوث جلسه هم حول محور دکور و نور پردازی می چرخید که تا حد توان سعی کردم ایدئولوژی خود را از انتخاب خودم در ژانر طراحی صحنه و نیز نور بیان کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

--------------------------------------------نماز

ميخوام

سه بار

زنگ درب كهنه

اما پر لعاب سنت ها رو

سه بار

امروز

امشب

سه بار

هر بار

محكم

محكم محكم

سه بار

زنگ درب كهنه

اما پر لعاب  سنت هارو

ميخوام

ميخوام

من

من من

همين من

كه تو

با اون لج بازي هميشگي

كه بوي خرما ميده

اونو

دست كم ميگيري

حسابش نمي آري

تو

تو

خود تو

با اون

لج بازي

 هميشگي

كه

بوي

كه

بوي

خرما ميده

اونو

با همه بزرگي

دست كم مي گيري

من

سه بار

سه بار

درست موقعي كه صدات

تو گوش محله قديميمون

زنگ ميزنه

بلند

با شكوه

من

سه بار

ميخوام

زنگ درب كهنه سنتهارو

محكم

محكم محكم

..................................................بكوبم............
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

کوچه ام خیس بود

آسمان کوچه ام

با همه ستاره هایی که نبودند

خیس بود

و

در فکر آب

من

همین من

از صدایی

بالا رفتم

طعم سگ داشت

و تموز

فکر سگ بودن

مغز خسته ام را

خاراند

کودکی

نمیخوابد شاید

از

فکر

قرصی نان

و پدر

شرمنده ترین غزل خود را

از فکر سگ همسایه

می ربایدکوچه ام خیس بود

آسمان کوچه ام

شب شده تر

اینک

و با همه بی ستاره بودن

در فکر آب

و کودکی

آنسوتر

کسی چه میداند

اینسوتر شاید

غرق

در فکر سگ بودن

میراث کهنه و رنگ باخته صداقت پدر

من

خسته

آمدم

کودکم

خندید

خواب من

خوب بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

صبحدم

كه ستاره هاي پاييزي

چارقد كودري خود را

براي خشكيدن

وبقا

بر ساقه خشك سنتها مي آويختند

صبحدم

كه

آيينه چسبيده به سقف

گم شده در گچ بري خاك گرفته مان

پارگي هاي قالي سبز جهاز مادرم را

سخت با دقت

جستجو مي كردند

هر صبحدم

تو چه زيبا بودي

و من

چه اندازه

درتو

گم ميشدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

پيدايم كن

پيدايم كن

من

خيس

در كوچه پس كوچه هاي خيس تر شهر تو

ميان انبوه زباله ها

لابهلاي پوستهاي خيس خيار و خربزه

گم شدهام

پيدايم كن

پيدايم كن

من

ميان دو بينهايت

با آن

خطهاي كج

با آن خطهاي راست

و

آشيانه سوسكهاي قهوهاي

گم شده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

نور متمركز  وسط سن؛ مرد روي ويلچر و رو به ماست  در يك دست اسلحه اي به دست دارد و  دست ديگرش غرق خون است .

نور ميرود وسمت راست صحنه مي آيد مرد با ويلچر  دائم به چپ و راست ميرود

  صداي زن

من؟

مرد

/در حالي كه گويي به او پاسخ ميدهد و سخت عصباني است/

آره تو اگه به يك نون بخور و نمير راضي بودي

صداي زن

اون مال سيزده سال پيش بود

/ زن وارد نور ميشود و رو به ما/

بيست سالم بود  تو سرم پر بود از شور و شعار و ما بايد زندگيمونو وقف  باز ماندگان  .حرفهاي چسكي و پفكي

/رو به مرد/

عشق مال تو فيلماست اونجا سيزده سال  تو يك دقيقه ميگذره اما واسه من هر دقيقه اش احساس شده

مرد

من شرمنده ام

زن

/مرد را دور ميزند/

ديگه دوره شرمندگي هم سر اومده عزيزم پس دعا كن فردا بشه وگرنه

مرد

وگرنه؟

زن

/كنار او مي نشيند/

واقع بين باشواسه من داره دير ميشه سيزده ساله كه تو قراره كاري پيدا كني و من ببري خونه ات و منم هنوز خودسرانه منتظرم چرا ؟ چون دوست دارم

/ با خود/

دوستت داشتم  اما اگه ما نميتونيم به هم برسيم اگه نميتونيم با هم خوشبخت باشيم

مرد

نميتونم؟نمي تونيم؟

زن

پدرم يك همكار داره كه پسرش

مرد

/فرياد/

خفه شو

زن

به من حق بده عزيزم

  مرد

اما تو زن مني

 

 

زن

/وحشيانه مي خندد/

چه مزخرفي؟ من زن توام تو مرد مني  تو مردي؟

/مرد گوشهايش را مي گيرد/

 تو مردي؟  كو ؟ مردونگيت كجاست؟

/ در گوش مرد/

تو سالها پيش مردونگيت رو كنار يك خمپاره شصت جا گذاشتي

مرد

/با فرياد/

نه اين يك كابوسه حقيقت نداره حقيقت نداره حقيقت نداره

نور ميرود نور  وسط سن مي آيد مرد در نور است رو به ماست صدايي از بيرون

خودت رو تسليم كن  راه فرار نداري اسلحه ات رو تحويل بده باور كن تموم خونه 

/ نور فيد . نور سمت چپ/

مرد در حال صحبت تلفني/

راجب به اگهيتون بله خواهش ميكنم بله من تموم شرايط بله خير ديپلم اما مدرك تحصيلي قيد نشده بود الوالووو

/گوشي را زمين ميكوبد با فرياد/

قطع نكن لعنتي

خود را آرام ميكند/

الا به ذكرالله تطمئن القلوب

/ دوباره شماره ميگيرد/

/نور فيد نور سمت  راست/

زن

مصاحبه؟

مرد

حتما قبول ميشم

زن

قول ميدميعني انشا الله .. قبول

زن

اگه نشدي چي؟

مرد

زن

پدرم قبول نمي كنهتحمل نميكنه

مرد

اون هيچ وقت تحمل نكرده حتي از همون سيزده سال پيش

زن

حق داره

مرد

حق داره؟

زن

شانه هايش را بالا مي اندازد

مرد

چطور يك دفعه محق شدن ايشون انم بعد از يك خاستگاري چرب و .

زن

خيلي بيشرمي

مرد

من چي من حق ندارم

زن

؟

سيزده ساله كه دارم ميكوبمنميشه ديگه جور نميشه خودت كه شاهدي با اين وضعم  سر هر كاري كه ازم بر ميومد رفتم بليط پاره كردم منشي شدم نگهباني كردم ديپلم دارم اما انگاري بيسوادم حقوق هيچ كاري خواسته هاي پاپاي شما رو جواب نميده مگه تو قرار نبود تو يك چادر با من زندگي كني؟

زن

خام بودم جوون بودم شور انقلابي.و حالا ديگه وقتشه بچه ام رو ببينم

مرد

/سرش را ميگيرد و دچار تشنج و بعد فريادنور ميرود.نور وسط مي آيد صداي شليك پياپي خمپاره و گلوله . و آرام فيد  صدا و صدايي از بيرون كه جايگزين آن ميشود/

آخه اين چه كاريه مرد ميخواي باد تو آسياب اونا بندازي   ميدونم سختي زياد كشيدي اما خودت نخواستي ده لا مسب يارو باد گلوله به لاله گوشش خورده الان صاحب همه چي شده  تو چرا…….اون بدبخت چه گناهي داشت

صداي بيرون ادامه ميدهد و فيد ميشود /

مرد

مي خواست بره زن يكي ديگه بشه نمي تونستم بذارم نميذارم منمردونگيم رو كنار يك خمپاره شصت جا نگذاشتم مردونگي من

/اسلحه را به شقيقه اش نزديك ميكند/

اينجاست

/كمي خيره به ما  و صداي  شليك گلوله  نور ميرود صدا ي زن از بيرون كه در ميزند/

 در رو باز كن عزيزم اونجايي يك صداي بدي اومد عزيزم باز كن  داري نگرانم ميكني

                                                           فعلا تموم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

لذت آغوشت

چون سرود آهی

کز دلم میخیزد

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون صدایی از دل

وقت آواز اذان

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون دلم پر ز خروش

پر ز آواز سکوت

به دلم میشیند

لذت آغوشت

ای دو صد تازه قدم

ای دو صد ساز و صدا

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون نوای نی دور

و سکوت دره

به دلم میشیند

لذت آغوشت

مریم پاک و عزیز

ای ز لذت سر ریز

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون شمیم بویی

کز لبانت سرشار

به دلم میشیند

لذت آغوشت

ای وصالت کوتاه

و نگاهت ساده

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون ستاره در شب

و شهابی پر نور

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون سرودن در خواب

و ترنم در شب

به دلم میشیند

لذت آغوشت

بوسه ای از لب لعل

یک بغل آرامش

به دلم میشیند

لذت آغوشت

لذتی رویایی

نه که در فکر دلم

به دلم میشیند

لذت آغوشت

چون چکاوک در باد

که اصم میخواند

به دلم میشیند

لذت آغوشت تا ثریا لبخند

تا ثری  ناله و درد

به دلم میشیند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

متشكرم

كه به من زبان خالي كردن خودمو دادي

متشكرم

كه تو

حسن

اولين نامه رو تو عزيز ترين صندوق پستي من

فرستادي

متشكرم

كه مثل هميشه

بي دريغ

و البته با ترديد

محبت ميكني

و بيصبرانه منتظري

كه جواب خوبيهات رو با بدي بهت بدن

دوستت دارم حسن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

بهت نیگاه میکنم

نیستی

رفتی

تو بغل اونی

بوی بد تن اونو میدی

بوی....

کاش بودی

ومن

خسته

خواب آلود

بزهکار

فراری

سرم رو تو سینه سفیدت

فرو میکردم

و....                                                                                                     پاییز ۷۸ پادگان نیروی دریایی منجیل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

امشب انگاري نه كه شب اوله و من هنوز در نوشتن اوستا نشدم.

امشب ميخوام تا جايي كه خوابم نميبره بنويسم.

چي؟ كسي نيست كه بخونه ؟... مهم نيست ... مهم اونه كه آدم خودشو تو يك صفحه سفيد تا ميتونه خالي كنه.

درون آغل گريه

كسي ميگفت به صد گريه

كه آرامشگر شبهاي ترديد

به ترديد يا به گريه

بداند

 و ببيند

عاشق شبهاي آبستن

كنون چون

كاسه لبريز تنهايي

ز سر لبريز

نايش نيست

بگريزد

توانش هم

كه بستيزد

لذا

ميخامشد

افسوس

صداي دلكش ميناي قلبش را

تني عطشان

لبي سوزان

دلي جوشان

ودستي از عطش

لرزانتر از پيراهن باران

آه

باران

آه

باران

{ بلند بيخندد و از زير باران بودن لذت ميبرد}

واينجا

واپسين

قلب فشرده

بي رمق

فرياد

آزادي

دهد سر

واينجا

كلبه تنهاي قلبم

به ويراني

به افسون ترنم

از گياه الكن و بي بر

دهد سر

آه آري

ميدهد سر

سكوت

 دستهاي

 سرد

خودرا

.........

قسمتي از نمايشنامه پژواك نوشته خودم.

دو پرسناژه .

يه زن و يه مرد كه اگه ميخواي بگو تا در موردش برات توضيح بدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  | 

امروز

درست همين امروز

در آ خرين تمرين

آن هم روي سن

كنار يويوي شكسته و قديمي كودكيهايم

همه غرور  هنريم را

توي صورت مشق خط نخورده ديشب

قي كردم

تو

تو با آن طبع مشمئز و لطيفت

كجا بودي قاصدك!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط محمد رضا مولودی  |